پارت 1
هوای مشهد در اواخر خرداد ماه، نه گرمای سوزان مرداد را داشت و نه خنکای ادریبهشت را. هوایی بود که در عصرها، بوی کباب و زعفران از کوچهها بلند میشد و صدای اذان مغرب، آرامآرام در افق نارنجی رنگ غروب میپیچید. سیمین نفسهای سنگین میکشید. کیف مدرسهاش را محکم به شانه چپ انداخته بود و با هر قدم، گرد و غبار خیابان خاکی محلّهشان زیر کفشهای سفیدش مینشست. موهای خیس عرقش، زیر روسری سفید و گلگلی جمع شده بودند و صورتش از خستگی و گرمای تابستان سرخ شده بود. پریجون، دوست مذهبیاش، با چادر سیاهش که کمی خاکی شده بود کنارش قدم میزد و با لحنی شمرده و آرام از امتحان نهایی ...

