رمان سیمین

پارت16

غروب بود که مینی‌بوس به مشهد برگشت. سیمین با همان نگاه خسته و بی‌حال، از مینی‌بوس پیاده شد. پری‌جون با همان لحن مهربان، گفت: «خوش گذشت عزیزم؟» سیمین با همان لحن سرد، گفت:  «آره پری‌جون. ممنون.» پری‌جون با همان لحن، گفت: «بریم خونه. برات چای درست می‌کنم.» وقتی وارد خانه شدند، مایک توی سالن نشسته بود. با دیدن سیمین، از جا بلند شد و با ناراحتی نگاهش کرد. مایک با لحنی که نگران بود، گفت:  «سیمین! کجا بودی؟» سیمین با همان لحن سرد، گفت:  «رفته بودم گردش.» مایک با ناراحتی گفت:  «گردش؟ سیمین، تمام توی بیمارست...
7 مرداد 1405

پارت15

صحنه اول: صبح روز بعد از حمله پنیک سیمین با چشم‌های پف‌کرده از خواب بیدار شد. تمام شب را نخوابیده بود. هر بار که چشم‌هایش را می‌بست، صدای تمام را می‌شنید که التماس می‌کرد: «سوسن! بیا پیشم! من می‌ترسم!» از تخت بلند شد و رفت جلوی آینه. صورتش رنگ پریده بود و زیر چشم‌هایش سیاه حلقه زده بود. با همان نگاه سرد به خودش خیره شد و با خودش گفت: «نمی‌تونم برم بیمارستان... نمی‌تونم دوباره ببینمش...» صدای پری‌جون از پایین آمد: «سیمین جان! بیا پایین! صبحانه حاضرِ!» سیمین با بی‌حوصلگی لباس پوشید و پایین رفت. پری‌جون با همان لبخند مه...
7 مرداد 1405

پارت15

# 📖 فصل هشتم: فرار به نیشابور ## مشهد، اوایل شهریور ۱۳۸۹ - یک هفته پس از بستری شدن تمام در آی‌سی‌یو --- ### 🏠 خانهٔ کیان - صبح سیمین توی اتاقش نشسته بود و به دیوار خیره شده بود. یک هفته بود که به بیمارستان نرفته بود. یک هفته بود که صدای گریهٔ تمام را نشنیده بود. یک هفته بود که داشت از خودش فرار می‌کرد. در باز شد. پری‌جون وارد شد. **«سیمین جان، چرا هنوز لباس عوض نکردی؟»** سیمین با بی‌حالی: **«برای چی مامان‌جون؟»** پری‌جون با تعجب: **«مگر یادت نیست؟ امروز قراره بریم نیشابور. اون گروه فرهنگی‌ای که ماه پیش ثبت‌نام کردی...»** سیمین نگاهش کر...
7 مرداد 1405

پارت14

🏥 بخش عفونی - روز اول هشدار سیمین داشت توی راهروی بیمارستان قدم می‌زد. چند روزی بود که حال تمام بهتر شده بود و سیمین کمی آرام‌تر بود. اما امروز، از همان لحظه‌ای که وارد بیمارستان شد، چیزی توی هوا بود. پرستارها با عجله راه می‌رفتند. صداهای اضطراری از بلندگو پخش می‌شد. سیمین ایستاد. قلبش تند زد. «اتاق ۲۰۴... کد نارنجی... اتاق ۲۰۴...» سیمین دوید. وقتی به اتاق رسید، صحنه‌ای وحشتناک دید. حداقل پنج پرستار و دو پزشک دور تخت تمام جمع شده بودند. مانیتورها بوق می‌زدند. سرم‌های جدید وصل می‌شدند. صدای گریه و تقلای تمام از توی جمعیت بیرون می‌آمد. «نمی‌خوام! ول...
7 مرداد 1405

پارت13

🏠 خانهٔ کیان - صبح سیمین داشت توی حیاط، لباس‌های شسته را آویزان می‌کرد. هوا گرم بود و عرق از پیشانی‌اش می‌چکید. ناگهان صدای افسانه از پشت پنجره پیچید: «سوسن! بیا تو، صبحانه حاضرِ!» سیمین بی‌اختیار زیر لب غرید:  «مرگ...» لباس را محکم‌تر روی بند انداخت و با قدم‌های سنگین به سمت در رفت. وقتی وارد آشپزخانه شد، تمام پشت میز نشسته بود و داشت با همان عینک آفتابی‌اش، گوشی را نگاه می‌کرد. بابک هم کنارش نشسته بود و با ولع می‌خورد. «سوسن! بیا بشین!»  تمام با ذوق گفت. سیمین با اخم نشست. نگاهش به افسانه بود که داشت چای می‌ریخت. ...
7 مرداد 1405

پارت14

سیمین با کیف کوچکش وارد اتاق شد. هنوز روسری سفید و گل‌گلی را مرتب نکرده بود که تمام از تخت با همان عینک آفتابی بزرگ و گوشی به دست، با ذوق فریاد زد: «سوسن! بیا ببین! تام هالند تو یه استوری جدید...» سیمین ناگهان ایستاد. صورتش جمع شد. با همان لحن سرد، اما با ناراحتی واضح، گفت: «تمام، چند بار گفتم بهم نگو سوسن؟» تمام با همان لحن شوخ، عینک را روی پیشانی‌اش برد و گفت: «چرا؟ سوسن که اسم قشنگیه!» سیمین با همان لحن، اما با صدایی که سردتر شد، گفت: «یاد کولی‌ها میوفتم. مرگ.» تمام با خنده گفت: «سوسن جان، تو که کولی نیستی!» سیمین با همان لحن بی&zwnj...
7 مرداد 1405

پارت13

تمام با همان عینک آفتابی و گوشی در دست داشت از بیمارستان خارج می‌شد. سیمین کنارش راه می‌رفت. «سوسن! عکس بگیر! عکس بگیر!»  تمام با ذوق گفت. سیمین با ناراحتی:  «از چی؟» تمام با تعجب:  «از در بیمارستان! واسه استوری!» سیمین با بی‌حالی:  «تمام...» تمام با التماس:  «بیاااا سوسن! فقط یه عکس!» سیمین در نهایت گوشی را گرفت و از تمام جلوی در بیمارستان عکس گرفت. تمام با خوشحالی گفت:  «عالی شد! بذار ببینم... آهان، نه، این یکی رو پاک کن، من چشمم بسته‌ست...» سیمین با ناراحتی:  «تمام، ما داریم می&...
7 مرداد 1405

پارت12

هوای اتاق بیمارستان هنوز سرد بود. سیمین با کیف کوچکش وارد شد، روسری سفید و گل‌گلی را محکم روی سرش بسته بود و نگاه بی‌حالش به تخت تمام دوخته شده بود. همان صندلی همیشگی، همان بوی الکل، همان حس گیر کردن در یک روز تکراری. تمام روی تخت دراز کشیده بود و با گوشیاش ویدئوی جدیدی از تام هالند نگاه می‌کرد. عینک آفتابی بزرگش را روی صورتش گذاشته بود و با همان لحن شوخ و نوجوانانه‌اش، بدون اینکه نگاهش را از گوشی بردارد، گفت: «سوسن! بیا ببین! تام هالند تو یه مصاحبه‌ی جدید یه چیز باحال گفته!» سیمین بدون اینکه لبخند بزند، کنار تخت نشست و کیفش را روی صندلی انداخت. «تمام، عینک رو بردار. تو بیمارستانی.&...
7 مرداد 1405

پارت11

صحنه اول: صبح زود، روز سوم بستری هوای اتاق بیمارستان هنوز سرد بود. سیمین با کیف کوچکش وارد شد، روسری سفید و گل‌گلی را محکم روی سرش بسته بود و نگاه بی‌حالش به تخت تمام دوخته شده بود. همان صندلی همیشگی، همان بوی الکل، همان حس گیر کردن در یک روز تکراری. تمام با چشم‌های نیمه‌باز به سمت در نگاه کرد و با همان لبخند شوخ همیشگی گفت: «سوسن! بازم اومدی؟ فکر کردم امروز نیای!» سیمین بدون اینکه لبخند بزند، کنار تخت نشست و کیفش را روی صندلی انداخت. «چاره‌ای نیست.» تمام با همان لحن شوخ، اما با ناراحتی پنهان گفت: «چاره‌ای نیست؟ یعنی اگه چاره بود نمی‌ومدی؟» ...
7 مرداد 1405
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رمان سیمین می باشد