پارت10
ساعت هشت صبح بود. سیمین با بیحوصلگی از خواب بیدار شد. یک روز دیگر. یک روز دیگر بیمارستان. یک روز دیگر نشستن کنار تخت تمام و تماشای فیلمهایی که ازش متنفر بود. پایین رفت. افسانه توی آشپزخانه بود و صبحانه درست میکرد. افسانه با همان لحن سرد همیشگی گفت: «سوسن جان، بیدار شدی؟ صبحانه بخور، بعد برو بیمارستان.» سیمین با همان لحن بیاحساس گفت: «مگه هر روز نمیرم؟» افسانه نگاهی به سام انداخت که روزنامه میخواند. سام بدون اینکه نگاهش را بلند کند گفت: «سوسن، خواهرت بیمارِ. کمتر حرف بزن.» سیمین با همان لحن سرد گفت: «اسم من سوسن ن...
نویسنده :
فرد
0:13

