رمان سیمین

پارت 1

1405/5/6 23:45
نویسنده : فرد
122 بازدید
اشتراک گذاری

هوای مشهد در اواخر خرداد ماه، نه گرمای سوزان مرداد را داشت و نه خنکای ادریبهشت را. هوایی بود که در عصرها، بوی کباب و زعفران از کوچه‌ها بلند می‌شد و صدای اذان مغرب، آرام‌آرام در افق نارنجی رنگ غروب می‌پیچید.

سیمین نفس‌های سنگین می‌کشید. کیف مدرسه‌اش را محکم به شانه چپ انداخته بود و با هر قدم، گرد و غبار خیابان خاکی محلّه‌شان زیر کفش‌های سفیدش می‌نشست. موهای خیس عرقش، زیر روسری سفید و گل‌گلی جمع شده بودند و صورتش از خستگی و گرمای تابستان سرخ شده بود.

پری‌جون، دوست مذهبی‌اش، با چادر سیاهش که کمی خاکی شده بود کنارش قدم می‌زد و با لحنی شمرده و آرام از امتحان نهایی دین و زندگی می‌گفت که چقدر خوب شده و به نظر سخت نبوده. اما سیمین گوشش به حرف‌های پری‌جون نبود. نگاهش به درختان خشکیدهٔ کنار خیابان بود و به آسمانی که آرام‌آرام به رنگ نارنجی در می‌آمد.


وقتی به کوچه‌شان رسیدند، سیمین نفس‌هایش را جمع کرد. خانهٔ قدیمی پدری، با در چوبی آبی‌رنگ و حیاط کوچکی که درخت انار در گوشه‌اش خشکیده بود، مثل همیشه در انتظارش ایستاده بود.

پری‌جون با بغض گفت: «خب سیمین... من می‌رم. خدا خیرت بده. امتحانات تموم شد دیگه.»

سیمین لبخند کم‌رنگی زد: «آره، تموم شد. مرسی پری‌جون... خدا نگهدارت.»

دوستش رفت و سیمین کلید را از جیب کیفش درآورد. وقتی در چوبی باز شد، بوی آشپزی افسانه از حیاط بلند شد؛ بوی پیاز داغ و زردچوبه که توی دلش می‌پیچید. دلش می‌خواست همین‌جا بایستد و یک نفس عمیق بکشد. اما پاهایش می‌سوختند از پیاده‌روی طولانی. مدرسه تا خانه، نیم ساعت راه بود و او با آن همه خستگی، تمام راه را پیاده آمده بود.


اتاقش در طبقهٔ بالا، آخرین اتاق راهرو بود. سیمین آرام در را باز کرد و کیفش را پرت کرد روی تخت. نفس عمیقی کشید و خواست روسری را از سرش بردارد که صدای آشنا و شوخی‌آمیزی از پشت سرش پیچید:

«سوسن! خسته شدی؟ نگاهت رو! انگار کل روز رو برده بودن کوههای آلپ!»

تمام، با هودی مشکی بزرگ و موهای مجعدی که به هر طرف ریخته بود، به دیوار تکیه داده بود و با لبخندی پهن، عصا را به دست گرفته بود. کفش‌هایش را درآورده بود و جوراب‌های پشمی صورتی‌اش نمایان بود. پای راستش را که تقریباً بی‌حس بود، به سختی روی زمین می‌کشید.

سیمین اخم کرد: «تموم شد دیگه. امروز آخرین امتحانم بود.».

تمام خندید: «واو! امتحان دین و زندگی! معلومه که با پری‌جون رفتی خونه. چقدر بوی چادر نماز میده بهت!»

سیمین با بی‌حوصلگی روسری را از سرش درآورد و روی تخت انداخت: «تمام! خسته‌ام. لطفاً یک ربع اذیتم نکن.»

تمام با عصایش چند قدم به سمت تخت سیمین برداشت: «من اذیتت می‌کنم؟ نه عزیزم، من دارم بهت روحیه می‌دم. نگاهت رو! انقدر اخم کردی که خط اخم روی پیشونیت افتاده. نکنه می‌خوای زودتر از من پیر بشی؟»

سیمین بی‌آنکه جوابش را بدهد، کشوی کمد را باز کرد و لباس خوابش را برداشت. تمام به دیوار تکیه داد و با حالتی شیرین و کودکانه، سیمین را نگاه می‌کرد. انگار که منتظر یک عکس‌العمل بزرگ باشد.

«برم دوش بگیرم. خیس عرقم.».

«برو، برو! عطر کباب و زردچوبه رو از خودت دور کن! می‌خوام بعدش باهات فیلم ببینم. فیلم جدید اسپایدرمن رو گیر آوردم!»

سیمین بی‌آنکه جوابش را بدهد، از اتاق خارج شد. وقتی در حمام را بست، تمام لبخندی زد و با عصا خودش را به صندلی چرخدار نزدیک تخت سیمین رساند. نشست و نگاهی به کتاب‌های روی میز تحریر سیمین انداخت. کتاب‌های تجربی. فیزیک، شیمی، زیست. با آن همه فرمول‌هایی که سیمین روزها و شب‌ها پشتشان نشسته بود.


وقتی سیمین برگشت، با لباس خواب نخی سفید و موهای خیسش که روی شانه‌ها ریخته بود، چهره‌اش تازه و سرحال‌تر شده بود. اما تمام روی صندلی تحریر نشسته بود و کتاب زیست را در دست گرفته بود. بی‌آنکه نگاهش را از کتاب بردارد، با لحنی که ترکیبی از تردید و صراحت بود، گفت:

«سوسن... من واقعاً نمی‌خوام برم تجربی.»

سیمین ایستاد. حوله را از روی موهایش برداشت و به تمام نگاه کرد. تمام هنوز کتاب را در دست داشت، اما انگشتش روی خط‌هایی که سیمین هایلایت کرده بود می‌چرخید.

سیمین با صدایی آرام اما محکم گفت: «تموم... من نمی‌زارم کسی مجبورت کنه بری تجربی.»

تمام نگاهش را از کتاب برداشت و به سیمین خیره شد. چشمان قهوه‌ای عسلی‌اش، برای لحظه‌ای، آن شوخی همیشگی را نداشتند. جدی بودند. پر از سوال.

«با وجود دختر افسانه بودن؟»

سیمین حوله را روی میز کنار تخت انداخت و آرام گفت: «اهمیتی نداره.»

تمام کتاب را بست و روی میز گذاشت. کمی به عقب خم شد و به سیمین نگاه کرد.

«همیشه می‌گن «دختر دکتر سوروری» باید بره تجربی. مامانم هر روز می‌گه که «تمام، تو باید پزشکی بخونی، مثل من.» ولی من... من نمی‌خوام. من عاشق طراحی‌ام. سوسن، این چیزیه که می‌خوام. نه اون همه فرمول که من هیچ‌کدومش رو نمی‌فهمم.»

سیمین آمد و کنار تمام روی صندلی نشست. دستش را روی شانهٔ کوچک تمام گذاشت. تمام زیر دستش، مثل یک بچه گربه، جمع شد.

سیمین گفت: «پس نرو. هنرستان رو انتخاب کن. من کنارت هستم. هر چی نیاز داشته باشی، من هستم.»

تمام سرش را پایین انداخت و با انگشتانش طرح‌های روی جلد کتاب زیست را دنبال کرد. برای لحظه‌ای، هیچ‌کس چیزی نگفت. فقط صدای اذان مغرب از دور، آرام‌آرام در فضا پیچید.

«سوسن... تو چقدر خوبی.»

سیمین لبخندی زد که در چشمان خسته‌اش نشست: «برو برو خودتو لوس نکن .برو لباس عوض کن. غذا  رو امشب سفارش می‌دیم. افسانه زنگ زد که امشب بابا بزرگ و افروز و بقیه بیان .»

تمام اخم کرد: «افسانه؟ بهش نمی‌گی مامان؟»

سیمین بدون اینکه جواب بدهد، از جا بلند شد و رفت سمت کمد.


ساعت هشت شب بود که زنگ تلفن همراه سیمین به صدا درآمد. زهرا بود. سیمین گوشی را برداشت و در راهروی تاریک خانه قدم زد.

«زهرا؟ چطوری بلا؟».

صدای زهرا از پشت خط، تند و پرانرژی پیچید: «سیمین! بیا بریم حرم. مگه امتحانات تموم نشده؟ بیا یه هوایی عوض کنیم!»

سیمین نگاهی به در نیمه باز اتاق تمام انداخت. تمام روی تخت دراز کشیده بود و داشت با تلفن همراهش ویدئوی کوتاهی از بازیگران مارول را مرور می‌کرد. لبخندی به گوشهٔ لبش داشت.

سیمین آرام گفت: «تمام، زهرا ، می‌خواد بریم حرم. تو می‌ای؟»

تمام بدون اینکه نگاهش را از گوشی بردارد، با لحنی طعنه‌آمیز گفت: «حرم؟ با اون همه ادا و چادرتو صاف کن خانومم؟ نه مرسی، من می‌مونم اینجا فیلم ببینم.»

سیمین نفس عمیقی کشید: «پس نرو. من یه ساعت برمی‌گردم.»

تمام با بی‌حوصلگی دستش را تکان داد: «برو، برو، از این خونهٔ ماتمکی فرار کن. حداقل یه نفسی بکش بیرون.»


سیمین چادر مشکی‌اش را از کمد درآورد. موهای خیسش را زیر روسری سفیدی که با گل‌های کوچک صورتی طرح داشت، جمع کرد. تمام از تخت بلند شد و روی صندلی چرخدارش نشست. با حرکتی نمایشی، شروع کرد به تقلید کردن از سیمین. روسری فرضی روی سرش گذاشت و با لحنی کشیده و مذهبی گفت:

«بسم الله الرحمن الرحیم... خدایا شکرت که امتحانام تموم شد... آره، آره، زهرا خانوم جان، بیا بریم حرم... منم دعا می‌کنم که یه شوهر خوب گیرم بیاد و هرروز منتظرش بمونم تا  زودتر بیاد خونه... بله، بله، آمین.»

سیمین بی‌اختیار خندید. با اینکه دوست نداشت تمام رفتارش را مسخره کند، اما حرکت‌های تمام آنقدر بامزه بود که نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.

تمام با همان لحن مصنوعی ادامه داد: «آقا امام رضا! به منم یه کمی صبر بده که دیگه نروم تجربی... یا حداقل به مامانم یه عقل بده که بفهمه من برا طراحی به دنیا اومدم، نه برای پزشکی!»

سیمین چادرش را مرتب کرد و با لبخند گفت: «تمام! بس کن دیگه .ادم باش خر . می‌رم ها.»

تمام با خنده گفت: «برو، برو سوسن! برو دعا کن که منم یه روزی مثل تو بشم. با روسری سفید و چادر مشکی و کلی اخم!»

سیمین با همان لبخند، از اتاق خارج شد. اما قبل از اینکه در را ببندد، برگشت و نگاهی به تمام انداخت. تمام، با هودی مشکی و موهای ژولیده و عصایی که کنار صندلی چرخدارش بود، انگار یک فرشتهٔ سرکش بود که در قفس بیماری افتاده بود. با همان نگاه شوخ و در عین حال عمیقش، به سیمین نگاه می‌کرد.

سیمین آرام گفت: «تموم... دوستت دارم.»

تمام برای لحظه‌ای شوخی‌هایش را کنار گذاشت. چشمان عسلی‌اش برق زد و با صدایی که برای اولین بار در آن روز، صمیمانه و بی‌آلایش بود، گفت:

«سوسن... منم دوستت دارم.»


سیمین در را بست و صدای پایین آمدنش از پله‌ها پیچید. تمام در اتاق تنها ماند. نگاهش به کتاب زیست روی میز تحریر افتاد. با دستش کتاب را برداشت و آرام زیر لب گفت:

«کی گفته دختر افسانه بودن یعنی باید پزشکی بخونی؟ من خودمم... من خودم انتخاب می‌کنم.»

کتاب را کنار گذاشت و گوشی را برداشت. در اینستاگرام، عکس جدیدی از تام هالند دیده بود که لبخندی پهن داشت. تمام لبخندی زد و زیر عکس نوشت:

«فقط می‌خوام یه روزی مثل تو باشم... با اون لبخندت.»

سپس به پشت روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد. از پنجره، صدای اذان مغرب آرام‌تر شده بود و نور نارنجی غروب، کمکم به آبی تیره تبدیل می‌شد.

تمام چشم‌هایش را بست و زیر لب گفت: «سوسن... من می‌ترسم... ولی نمی‌خوام کسی بفهمه.»

و در همان لحظه، سکوت اتاق، پر از آرزوهای ناگفته‌ای بود که هیچ‌کس نمی‌دانست فردا چه خواهد شد.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رمان سیمین می باشد