رمان سیمین

پارت14

1405/5/7 0:20
نویسنده : فرد
88 بازدید
اشتراک گذاری

🏥 بخش عفونی - روز اول هشدار

سیمین داشت توی راهروی بیمارستان قدم می‌زد. چند روزی بود که حال تمام بهتر شده بود و سیمین کمی آرام‌تر بود. اما امروز، از همان لحظه‌ای که وارد بیمارستان شد، چیزی توی هوا بود. پرستارها با عجله راه می‌رفتند. صداهای اضطراری از بلندگو پخش می‌شد.

سیمین ایستاد. قلبش تند زد.

«اتاق ۲۰۴... کد نارنجی... اتاق ۲۰۴...»

سیمین دوید.

وقتی به اتاق رسید، صحنه‌ای وحشتناک دید. حداقل پنج پرستار و دو پزشک دور تخت تمام جمع شده بودند. مانیتورها بوق می‌زدند. سرم‌های جدید وصل می‌شدند. صدای گریه و تقلای تمام از توی جمعیت بیرون می‌آمد.

«نمی‌خوام! ول کنید! سوسن! سوسن کو؟!»

صدای تمام، وحشت‌زده و بریده‌بریده بود. سیمین تلاش کرد وارد شود اما یک پرستار جلویش را گرفت.

«نمی‌تونی بیای داخل!»

سیمین با عصبانیت: «خواهرم اونجاست! بذارید برم پیشش!»

تمام از توی جمعیت، صدای سیمین را شنید.

«سوسن! سوسن بیا پیشم! من می‌ترسم! لطفاً!»

صدایش می‌لرزید. مثل بچه‌ای که توی تاریکی گم شده باشد.

سیمین تلاش کرد جلو برود اما پرستار محکم‌تر جلویش ایستاد.

«نمی‌تونی! باید کارهای اورژانسی انجام بدیم!»

تمام با صدای بلندتر: «سوسن! سوسن کجایی؟! نرو! من می‌ترسم! لطفاً!»

سیمین پشت شیشهٔ اتاق ایستاد. تمام را می‌دید که روی تخت تقلا می‌کرد. پرستارها دست‌هایش را گرفته بودند تا سرم جدید بزنند. تمام داشت گریه می‌کرد. صورتش از اشک و عرق خیس بود.

«سوسن! سوسن! نگاهم کن!»

سیمین دستش را روی شیشه گذاشت. اشک در چشمانش جمع شده بود.

«تمام! من اینجام! نگاه کن!»

تمام چرخید و سیمین را دید. دستش را به سمت شیشه دراز کرد.

«بیا پیشم! خواهش می‌کنم! نمی‌ذارم بهم آمپول بزنن!»

سیمین با صدای لرزان: «تمام، باید بذاری دکترا کارشون رو بکنن!»

تمام با گریه: «نمی‌خوام! من می‌ترسم سوسن! خیلی می‌ترسم!»

سیمین داشت می‌دید که تمام را روی تخت خواباندند. یکی از پرستارها آمپول را توی رانش زد. تمام جیغ کشید.

«سوسن! نرو! نرو!»

سیمین بغض کرد. اما نرفت. پشت شیشه ماند. دستش را روی شیشه گذاشته بود و نگاه می‌کرد. تمام گریه می‌کرد و اسمش را صدا می‌زد.

«سوسن... سوسن...»

صدا کمکم ضعیف‌تر شد. دارو داشت اثر می‌کرد. تمام چشم‌هایش را بست و به خواب رفت.

سیمین روی زمین نشست. پشتش به دیوار بود و داشت بی‌صدا گریه می‌کرد.


🚬 پشت بام بیمارستان - یک ساعت بعد

سیمین روی پله‌های پشت بام نشسته بود و سیگار می‌کشید. دست‌هایش می‌لرزید. نفس‌هایش تند و نامنظم بود.

مایک بالا آمد. صورتش نگران بود.

«سیمین! کجا بودی؟ نیم ساعت دنبالتم گشتم!»

سیمین جواب نداد. فقط به دوردست خیره شده بود.

مایک نزدیکتر شد و نگاهش به دست‌های لرزان سیمین افتاد.

«سیمین... حالت خوب نیست.»

سیمین با صدای بریده‌بریده: «تمام... تمام صدام می‌کرد... می‌گفت سوسن نرو... من می‌ترسم... ولی من نتونستم برم پیشش...»

مایک نشست کنارش.

«نتونستی. پرستارا راه ندادن.»

سیمین ناگهان سیگار را روی زمین انداخت و با دست‌های لرزان صورتش را گرفت.

«نفس نمی‌تونم بکشم... مایک... نمی‌تونم...»

نفس‌هایش تندتر شد. داشت می‌لرزید. چشمانش گرد شده بود.

مایک سریع بلند شد.

«سیمین! به من نگاه کن!»

سیمین نمی‌توانست. داشت خفه می‌شد.

«نمی‌تونم... مایک... می‌میرم...»

مایک او را از زمین بلند کرد و محکم بغلش کرد.

«نگاه کن به من سیمین! نفس عمیق بکش! با من!»

سیمین داشت تقلا می‌کرد. حملهٔ پانیک داشت اوج می‌گرفت.

مایک او را سریع از پشت بام پایین برد. توی راهرو، سیمین داشت گریه می‌کرد و نفس‌نفس می‌زد.

«نمی‌تونم... نمی‌تونم تحمل کنم...»

مایک او را به گوشه‌ای برد و نشاندش روی زمین. جلویش نشست و صورتش را گرفت.

«سیمین! به من نگاه کن! با من نفس بکش! یکی... دو تا... سه تا...»

سیمین با گریه نفس می‌کشید. چند دقیقه طول کشید تا آرام شود.


💢 دعوای مایک و سیمین

وقتی سیمین آرام شد، مایک با عصبانیت بلند شد.

«چی بود اون؟! چی بود سیمین؟!»

سیمین با صدای ضعیف: «نمی‌دونم...»

مایک با عصبانیت: «نمی‌دونی؟! تو داشتی حمله پانیک می‌کردی! اگه من نبودم چی؟!»

سیمین با گریه: «می‌خوام برم پیش تمام...»

مایک با قاطعیت فریاد زد: «نه! هیچ‌جا نمی‌ری!»

سیمین با تعجب: «چی؟»

مایک جلویش ایستاد. صدایش محکم و قاطع بود.

«با این وضع می‌ای بیمارستان؟ کی بهت اجازه میده؟! نمی‌گی یهو ایست قلبی بکنی؟!»

سیمین با گریه: «تمام رو می‌خوام ببینم...»

مایک محکم‌تر: «نه! نمی‌ای دیگه بیمارستان!»

سیمین با عصبانیت: «تو که نمی‌تونی بهم بگی...»

مایک حرفش را قطع کرد: «می‌تونم! چون اگه تو بمیری، تمام می‌مونه. بعدش چی؟! کی می‌خواد کنارش باشه؟!»

سیمین ساکت شد.

مایک کنارش نشست. صدایش آرام‌تر شد.

«سیمین... تو باید قوی باشی. اگه تو از هم بپاشی، تمام هم می‌پاشه. فهمیدی؟»

سیمین با اشک: «ولی من نمی‌تونم... وقتی صداش می‌شنوم... وقتی گریه می‌کنه...»

مایک دستش را گرفت.

«می‌تونم. من اینجام. هر وقت نتونستی، من میام. ولی تو باید کنترل خودت رو حفظ کنی.»

سیمین سرش را روی شانهٔ مایک گذاشت و گریه کرد.

«نمی‌خوام تمام رو از دست بدم مایک...»

مایک با بغض: «از دست نمی‌دی. ولی اگه تو خودت رو نابود کنی، کی می‌خواد کنارش باشه؟»


🏥 روز بعد - اتاق تمام

سیمین با چشمانی پف‌آلود وارد اتاق شد. تمام بیدار بود. صورتش همچنان رنگ‌پریده بود، اما لبخندی ضعیف روی لب‌هایش بود.

«سوسن... دیروز اومدی؟»

سیمین نشست کنارش.

«آره. پشت شیشه بودم.»

تمام با ناراحتی: «چرا نیومدی پیشم؟»

سیمین بغض کرد. اما خودش را جمع کرد.

«نتونستم تمام. پرستارا راه ندادن.»

تمام با چشمان گریان: «خیلی ترسیدم سوسن. فکر کردم می‌میرم.»

سیمین دستش را گرفت.

«نمی‌میری. من نمی‌ذارم.»

تمام با صدای ضعیف: «قول؟»

سیمین با لبخندی که پشتش اشک بود: «قول.»

تمام دستش را فشار داد و دوباره خوابش برد.

سیمین روی صندلی کنار تخت نشست. نگاهش به مانیتورها بود. به اعداد و خطوطی که نشان می‌دادند زندگی تمام هنوز جریان دارد.

زیر لب گفت: «نمی‌میری. نه تا وقتی من هستم.»


🌙 شب - دعوای دیگر

نیمه‌شب بود. سیمین داشت توی راهرو قدم می‌زد. نمی‌توانست بخوابد. ناگهان صدای آشنا را شنید.

«سوسن! سوسن کجایی؟!»

تمام بیدار شده بود. دوباره داشت گریه می‌کرد. سیمین دوید طرف اتاق. اما قبل از اینکه برسد، مایک جلویش را گرفت.

«نه سیمین.»

سیمین با عصبانیت: «راهمو بردار! تمام صدام می‌کنه!»

مایک محکم جلویش ایستاد: «گفتم نه!»

سیمین با گریه: «مایک! خواهشم می‌کنم!»

مایک دستش را گرفت: «نگاه کن به خودت! داری می‌لرزی! اگه بری پیشش، اون می‌بینه که تو از هم پاشیدی! بعدش چی؟»

سیمین با ناامیدی: «پس چی کار کنم؟»

مایک آرام گفت: «بذار من برم. تو اینجا باش.»

مایک رفت داخل اتاق. سیمین پشت شیشه ایستاد و نگاه کرد. می‌دید که مایک کنار تخت تمام نشست و دستش را گرفت. می‌دید که تمام گریه کرد و مایک بغلش کرد. می‌دید که کمکم تمام آرام شد.

سیمین روی زمین نشست. دست‌هایش را دور زانوهایش حلقه کرد و صورتش را توی آنها فرو برد.

«نمی‌تونم... نمی‌تونم دیگه...»


📋 روز بعد - گزارش پزشکان

دکتر ارجمند پشت میزش نشسته بود و به مدارک نگاه می‌کرد. سیمین و افسانه و سام روبرویش نشسته بودند.

دکتر با لحن جدی: «عفونت گسترده در خون تمام رو شناسایی کردیم. وضعیتش پایداره ولی باید تحت نظر باشه.»

افسانه با گریه: «خوب میشه دکتر؟»

دکتر با احتیاط: «ان‌شاءالله. ولی باید چند روز دیگه توی آی‌سی‌یو بمونه.»

سیمین با صدای لرزان: «می‌تونم ببینمش؟»

دکتر نگاهش کرد: «بله. ولی باید آروم باشی. استرس تو بهش منتقل میشه.»

سیمین سرش را پایین انداخت.

«می‌دونم.»

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رمان سیمین می باشد