پارت15
صحنه اول: صبح روز بعد از حمله پنیک
سیمین با چشمهای پفکرده از خواب بیدار شد. تمام شب را نخوابیده بود. هر بار که چشمهایش را میبست، صدای تمام را میشنید که التماس میکرد: «سوسن! بیا پیشم! من میترسم!»
از تخت بلند شد و رفت جلوی آینه. صورتش رنگ پریده بود و زیر چشمهایش سیاه حلقه زده بود. با همان نگاه سرد به خودش خیره شد و با خودش گفت:
«نمیتونم برم بیمارستان... نمیتونم دوباره ببینمش...»
صدای پریجون از پایین آمد:
«سیمین جان! بیا پایین! صبحانه حاضرِ!»
سیمین با بیحوصلگی لباس پوشید و پایین رفت. پریجون با همان لبخند مهربان همیشگی، منتظرش بود.
پریجون با همان لحن مهربان گفت: «سیمین جان، حالت خوب نیست؟»
سیمین با همان لحن سرد، گفت: «خوبم پریجون. فقط خستهام.»
پریجون با نگرانی گفت: «تمام رو خبر نداری؟»
سیمین با همان لحن بیاحساس، گفت: «مایک پیام داد. حالش بهتره.»
پریجون با همان لحن، گفت: «نمیخوای بری پیشش؟»
سیمین نگاهش را به بشقاب دوخت و با همان لحن سرد، گفت: «نه. امروز نمیرم.»
پریجون با تعجب گفت: «چرا؟»
سیمین با همان لحن، گفت: «چون امتحان دارم. باید درس بخونم.»
پریجون با ناراحتی گفت: «سیمین جان، مگه امتحانات تموم نشده؟»
سیمین با همان لحن بیاحساس، گفت: «امتحان خصوصی دارم. برای ورود به دانشگاه.»
دروغ میگفت. هیچ امتحانی نبود. اما نمیتوانست بگوید که از بیمارستان میترسد. نمیتوانست بگوید که صدای تمام هنوز توی گوشش است.
پریجون با همان لحن مهربان، گفت: «خب سیمین جان، هر طور تو میگی.»
صحنه دوم: گوشی دست پریجون
چند ساعت بعد، سیمین گوشی را برداشت و به صفحهاش نگاه کرد. چندین پیام از مایک داشت: «حال تمام خوبه»، «دکتر گفت عفونت داره کنترل میشه»، «نگران نباش». اما یک پیام هم از تمام داشت: «سوسن کجایی؟»
سیمین با دیدن پیام تمام، دلش شکست. اما نمیتوانست جواب بدهد. نمیتوانست صدای گریههای تمام را دوباره بشنود.
پایین رفت و گوشی را به پریجون داد.
سیمین با همان لحن سرد، گفت: «پریجون، گوشی رو پیشت میذارم. اگه کسی زنگ زد، بگو من امتحان دارم.»
پریجون با تعجب گفت: «چرا خودت جواب نمیدی؟»
سیمین با همان لحن بیاحساس، گفت: «نمیتونم. حواسم پرت میشه.»
پریجون با ناراحتی گوشی را گرفت و گفت: «خب سیمین جان، هر طور تو میگی.»
سیمین به اتاقش برگشت. در را بست و روی تخت دراز کشید. به سقف خیره شد و با خودش گفت:
«تمام... من نمیتونم بیام... ببخش...»
صحنه سوم: سفر به روستای نیشابور
چهار روز از آن روز گذشته بود. سیمین هنوز به بیمارستان نرفته بود. پریجون هر روز میگفت: «سیمین جان، خبری از تمام نداری؟» و سیمین هر روز میگفت: «مایک پیام داد. خوبه.»
صبح روز پنجم، پریجون با همان لحن مهربان، وارد اتاق سیمین شد.
پریجون با همان لحن، گفت: «سیمین جان، امروز گروه مذهبی و فرهنگی ما میره گردش به یکی از روستاهای اطراف نیشابور. بیا باهامون بیا.»
سیمین با تعجب نگاهش کرد: «گردش؟ پریجون، من حوصله ندارم.»
پریجون با همان لحن مهربان، گفت: «سیمین جان، تو این روزا خیلی افسردهای. یه هوای تازه بهت خوب میشه.»
سیمین با همان لحن سرد، گفت: «نمیتونم. باید درس بخونم.»
پریجون با همان لحن، گفت: «سیمین جان، تو که هیچ کتابی باز نکردی این چند روز. بیا باهامون بیا. فقط یک روز.»
سیمین نگاهش را به پنجره دوخت. هوای بیرون آفتابی بود و پرندهها داشتند آواز میخواندند. یک لحظه، دلش خواست فرار کند. از این خانه، از این بیمارستان، از این فکرها.
سیمین با همان لحن سرد، اما با کمی نرمی، گفت: «باشه. میام.»
پریجون با خوشحالی گفت: «چه خوب! برو آماده شو!»
صحنه چهارم: در راه روستا
سیمین با یک مانتو بلند مشکی و روسری سفید و گلگلی، توی مینیبوس نشسته بود. پریجون کنارش بود و چند زن دیگر از گروه مذهبی و فرهنگی هم بودند. همه با هم صحبت میکردند و میخندیدند. اما سیمین ساکت بود و به بیرون نگاه میکرد.
یکی از خانمها با لحنی خوشبرخورد گفت: «سیمین جان، چند سالته؟»
سیمین با همان لحن سرد، گفت: «شانزده.»
خانم دیگر گفت: «چقدر مودبی! پریجون، نوهات خیلی با ادبه!»
پریجون با افتخار گفت: «سیمین جان بهترین نوهمه!»
سیمین با همان لحن بیاحساس، نگاهش را به بیرون دوخت. جادههای پیچدرپیچ، کوههای سبز و آسمان آبی. همه چیز قشنگ بود. اما دل سیمین جای دیگری بود.
با خودش گفت: «تمام... خوبی؟»
صحنه پنجم: روستای نی
روستای کوچکی بود در دل کوههای نیشابور. خانههای گلی با پشتبامهای سفالی و کوچههای باریک. بوی نان تازه از تنورها بلند بود و صدای گوسفندها از دور میآمد.
سیمین از مینیبوس پیاده شد و نفس عمیقی کشید. هوای روستا تمیز و خنک بود. بوی خاک و سبزه و نان تازه.
پریجون با همان لحن مهربان، گفت: «سیمین جان، بیا بریم اونجا رو ببینیم. یه امامزاده داره.»
سیمین با همان لحن سرد، گفت: «پریجون، من میخوام یه کم تنها باشم.»
پریجون با ناراحتی گفت: «سیمین جان، تنها که خوش نیست.»
سیمین با همان لحن بیاحساس، گفت: «فقط یک ربع. قول میدم.»
پریجون با همان لحن مهربان، گفت: «باشه. ولی زیاد دور نشو.»
سیمین رفت سمت باغی کوچک در انتهای روستا. زیر درخت گردوی کهنسالی نشست و به آسمان نگاه کرد. اشکها آرام روی گونههایش جاری شدند.
با خودش گفت: «تمام... من میترسم... نمیتونم بیام پیشت...»
صدای گریههای تمام دوباره توی گوشش پیچید: «سوسن! بیا پیشم! من میترسم!»
سیمین با همان لحن، اما با صدایی که میلرزید، گفت:
«تمام... من میترسم... ولی نمیتونم بیام... ببخش...»
صحنه ششم: برگشت به مشهد
غروب بود که مینیبوس به مشهد برگشت. سیمین با همان نگاه خسته و بیحال، از مینیبوس پیاده شد. پریجون با همان لحن مهربان، گفت: «خوش گذشت عزیزم؟»
سیمین با همان لحن سرد، گفت: «آره پریجون. ممنون.»
پریجون با همان لحن، گفت: «بریم خونه. برات چای درست میکنم.»
وقتی وارد خانه شدند، مایک توی سالن نشسته بود. با دیدن سیمین، از جا بلند شد و با ناراحتی نگاهش کرد.
مایک با لحنی که نگران بود، گفت: «سیمین! کجا بودی؟»
سیمین با همان لحن سرد، گفت: «رفته بودم گردش.»
مایک با ناراحتی گفت: «گردش؟ سیمین، تمام توی بیمارستانِ! تو رفتی گردش؟»
سیمین با همان لحن بیاحساس، گفت: «مایک، تو گفتی نمیرم بیمارستان.»
مایک با ناراحتی گفت: «گفتم نمیری بیمارستان، نگفتم بری گردش!»
سیمین با همان لحن سرد، گفت: «پریجون برد. گفتم نه.»
مایک با ناراحتی گفت: «سیمین، تمام هر روز ازت میپرسه. میگه سوسن کجاست؟»
سیمین با شنیدن این جمله، دلش شکست. اما نگذاشت کسی بفهمد.
سیمین با همان لحن سرد، گفت: «بهش بگو امتحان دارم.»
مایک با ناراحتی گفت: «سیمین، دیگه این دروغها رو بس کن. تمام نیاز به تو داره.»
سیمین با همان لحن بیاحساس، اما با چشمانی که بی تفاوت بود، گفت:
«چرا باید برم؟..»
مایک با ناراحتی نگاهش کرد و گفت: «یعنی چی که چرا؟»
سیمین با همان لحن، اما با صراحت، گفت:
«چرا باید برم؟مگه من دکترم.ببین مایک توزیادی درگیر شدی اما واقعا لازم نیست وقتمو و ذهمنو بزارم روی چیزیکه هیچ کاری از دست من بر نمیاد! متوجهی؟...»
مایک با ناراحتی جلو آمد و گفت
«سیمین... فکر کنم حق باتو باشه.»

پارت15
