رمان سیمین

پارت16

1405/5/7 0:30
نویسنده : فرد
56 بازدید
اشتراک گذاری

غروب بود که مینی‌بوس به مشهد برگشت. سیمین با همان نگاه خسته و بی‌حال، از مینی‌بوس پیاده شد. پری‌جون با همان لحن مهربان، گفت: «خوش گذشت عزیزم؟»

سیمین با همان لحن سرد، گفت: «آره پری‌جون. ممنون.»

پری‌جون با همان لحن، گفت: «بریم خونه. برات چای درست می‌کنم.»

وقتی وارد خانه شدند، مایک توی سالن نشسته بود. با دیدن سیمین، از جا بلند شد و با ناراحتی نگاهش کرد.

مایک با لحنی که نگران بود، گفت: «سیمین! کجا بودی؟»

سیمین با همان لحن سرد، گفت: «رفته بودم گردش.»

مایک با ناراحتی گفت: «گردش؟ سیمین، تمام توی بیمارستانِ! تو رفتی گردش؟»

سیمین با همان لحن بی‌احساس، گفت: «مایک، تو گفتی نمی‌رم بیمارستان.»

مایک با ناراحتی گفت: «گفتم نمی‌ری بیمارستان، نگفتم بری گردش!»

سیمین با همان لحن سرد، گفت: «پری‌جون برد. گفتم نه.»

مایک با ناراحتی گفت: «سیمین، تمام هر روز ازت می‌پرسه. می‌گه سوسن کجاست؟»

سیمین با شنیدن این جمله، دلش شکست. اما نگذاشت کسی بفهمد.

سیمین با همان لحن سرد، گفت: «بهش بگو امتحان دارم.»

مایک با ناراحتی گفت: «سیمین، دیگه این دروغ‌ها رو بس کن. تمام نیاز به تو داره.»

سیمین با همان لحن بی‌احساس، اما با چشمانی که بی‌تفاوت بود، گفت:

«چرا باید برم؟»

مایک با ناراحتی نگاهش کرد و گفت: «یعنی چی که چرا؟»

سیمین با همان لحن، اما با صراحت، گفت:

«چرا باید برم؟ مگه من دکترم. ببین مایک تو زیادی درگیر شدی ولی واقعا لازم نیست وقتمو و ذهنمو بزارم روی چیزیکه هیچ کاری از دست من بر نمیاد! متوجهی؟»

مایک با ناراحتی جلو آمد و با لحنی که آرام‌تر شده بود، گفت:

«سیمین... فکر کنم حق با تو باشه.»

سیمین با شنیدن این جمله، یک لحظه نگاهش را به مایک دوخت. انتظار داشت دعوایش کند، داد بزند، بگوید که بیمسئولیت است. اما مایک فقط گفت: «حق با تو باشه.»

سیمین با همان لحن سرد، اما با ناراحتی پنهان، گفت: «چی؟»

مایک با همان لحن آرام، گفت: «گفتم فکر کنم حق با تو باشه. تو نمی‌تونی کاری کنی. فقط خودت رو اذیت می‌کنی. بهتره نیای بیمارستان.»

سیمین با همان لحن بی‌احساس، اما با چشمانی که یک لحظه برق زد، گفت: «پس چرا انقدر بهم فشار آوردی؟»

مایک با ناراحتی گفت: «چون فکر می‌کردم نیاز به تو داره. ولی راستش... هیچ کاری از دست تو بر نمیاد. فقط می‌بینی و اذیت می‌شی.»

سیمین با همان لحن سرد، گفت: «پس ول کن برم.»

مایک با همان لحن آرام، گفت: «باشه. برو.»

سیمین بدون اینکه نگاهش را به کسی بدوزد، از پله‌ها بالا رفت. توی اتاقش، در را بست و به دیوار تکیه داد. با خودش گفت:

«حق با منه... هیچ کاری از دست من بر نمیاد... پس چرا اینقدر دلم می‌سوزه؟»

پسندها (1)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رمان سیمین می باشد