پارت15
# 📖 فصل هشتم: فرار به نیشابور
## مشهد، اوایل شهریور ۱۳۸۹ - یک هفته پس از بستری شدن تمام در آیسییو
---
### 🏠 خانهٔ کیان - صبح
سیمین توی اتاقش نشسته بود و به دیوار خیره شده بود. یک هفته بود که به بیمارستان نرفته بود. یک هفته بود که صدای گریهٔ تمام را نشنیده بود. یک هفته بود که داشت از خودش فرار میکرد.
در باز شد. پریجون وارد شد.
**«سیمین جان، چرا هنوز لباس عوض نکردی؟»**
سیمین با بیحالی: **«برای چی مامانجون؟»**
پریجون با تعجب: **«مگر یادت نیست؟ امروز قراره بریم نیشابور. اون گروه فرهنگیای که ماه پیش ثبتنام کردی...»**
سیمین نگاهش کرد. یادش افتاد. چند هفته پیش، وقتی هنوز حال تمام خوب بود، با یک گروه مذهبی-فرهنگی برای بازدید از روستاهای اطراف نیشابور ثبتنام کرده بود. اما حالا...
**«مامانجون... تمام بیمارستان...»**
پریجون با لبخند: **«میدونم عزیزم. ولی تو هم به یه کم استراحت نیاز داری. افسانه و سام و مایک هستن. چند روز برو، خستگیت رو در کن.»**
سیمین با ناراحتی: **«ولی تمام...»**
پریجون کنارش نشست و دستش را گرفت.
**«تمام میخواد که تو خوشحال باشی. میدونی که اگه بفهمه تو این چند روز رو خونه موندی و نرفتی، ناراحت میشه.»**
سیمین به دستهایش نگاه کرد. میدانست که پریجون درست میگوید. اما دلش نمیخواست برود. دلش میخواست کنار تمام باشد. اما از طرفی، نمیتوانست باز هم آن صحنهها را ببیند. نمیتوانست باز هم صدای گریهٔ تمام را بشنود.
**«باشه. میرم.»**
پریجون با خوشحالی: **«آفرین عزیزم. برو وسایلت رو جمع کن.»**
سیمین بلند شد. اما قبل از رفتن، برگشت.
**«مامانجون... گوشی رو پیش تو میذارم.»**
پریجون با تعجب: **«چرا عزیزم؟»**
سیمین با بیحالی: **«میخوام تمرکزم رو بذارم روی سفر. و... نمیخوام صدای بیمارستان رو بشنوم.»**
پریجون با ناراحتی نگاهش کرد، اما چیزی نگفت.
**«باشه عزیزم. پیش من باشه.»**
سیمین گوشی را روی میز گذاشت و رفت تا وسایلش را جمع کند.
پریجون به گوشی نگاه کرد. زیر لب گفت: **«داری فرار میکنی سیمین... ولی شاید این بار حق با تو باشه.»**
---
### 🚐 جادهٔ نیشابور - چند ساعت بعد
سیمین کنار پنجرهٔ مینیبوس نشسته بود و به دشتهای خشک و بینهایت نگاه میکرد. چند زن دیگر هم در ماشین بودند. همه داشتند با هم صحبت میکردند و میخندیدند. اما سیمین ساکت بود.
یکی از خانمها که کنارش نشسته بود، با لبخند گفت: **«دختر جان، این اولین بارته که با گروه میای؟»**
سیمین با بیحالی: **«آره.»**
خانم با ذوق: **«خیلی جای قشنگیه! ما هر سال میایم. یه روستای قدیمی هست نزدیک نیشابور که هنوزمون فرهنگ قدیم رو حفظ کردن.»**
سیمین با همان بیحالی: **«خوبه.»**
خانم نگاه نگرانی به او کرد.
**«خستهای عزیزم؟»**
سیمین با لبخندی ساختگی: **«نه. فقط فکر میکنم.»**
و دوباره به پنجره نگاه کرد. دشتها از جلوی چشمهایش میگذشتند. اما ذهنش جای دیگری بود. ذهنش توی اتاق ۲۰۴ بود. کنار تخت تمام.
---
### 🏡 روستای هدف - ظهر
مینیبوس جلوی یک مسجد قدیمی در ورودی روستا توقف کرد. همه پیاده شدند. سیمین آخرین نفر بود.
روستا کوچک و قدیمی بود. خانههای خشتی با حیاطهای بزرگ و درختهای انار و گردو. بوی خاک و علف و گلاب توی هوا پیچیده بود.
راهنما، پیرمردی با ریش سفید و چشمانی مهربان، جلوی جمعیت ایستاد.
**«خوش اومدید به روستای تاریخی «قدمگاه». این روستا بیش از هزار سال قدمت داره و یکی از مراکز مهم فرهنگ و عرفان خراسانه. مولانا جلالالدین بلخی زمانی از این روستا گذر کرده و الهاماتی گرفته...»**
سیمین نیمحواس به حرفهای راهنما گوش میداد. چشمهایش به آسمان آبی و بیابر دوخته شده بود. اینجا، هیچ اثری از بیمارستان نبود. هیچ اثری از بوی الکل و ضدعفونیکننده. هیچ اثری از گریهٔ تمام.
اما باز هم، تمام آنجا بود. توی ذهنش.
---
### 🌳 زیر درخت کهنسال - بعدازظهر
گروه برای ناهار زیر یک درخت چنار کهنسال نشسته بودند. همه داشتند غذا میخوردند و با هم حرف میزدند. سیمین اما فقط نگاه میکرد.
یکی از خانمهای مسن، کنارش نشست.
**«دخترم، حالت خوب نیست؟»**
سیمین با لبخند: **«خوبم مادرجان. فقط خستهام.»**
خانم با مهربانی: **«دور از خانوادت هستی؟ دلتنگی؟»**
سیمین مکث کرد. چند ثانیه به زمین نگاه کرد.
**«خواهرم بیمارستان...»**
خانم با ناراحتی: **«ای وای! پس چرا اومدی؟»**
سیمین با صدای لرزان: **«نمیدونم. شاید... شاید میخواستم فرار کنم.»**
خانم دستش را گرفت.
**«فرار کردن اشکال نداره عزیزم. گاهی آدم باید یه کم از غصه دور بشه تا بتونه برگرده و قویتر بجنگه. ولی نگو که داری فرار میکنی. بگو داری نفس میگیری.»**
سیمین به چشمان مهربان خانم نگاه کرد. برای اولین بار در چند روز، لبخند واقعی زد.
**«ممنون مادرجان.»**
خانم با لبخند: **«همین. حالا بیا یه کم غذا بخور. قوت قلب بگیر.»**
سیمین با بیحالی شروع به خوردن کرد. اما ته دلش، یک جای خالی بود. جایی که تمام بود.
---
### 🕌 مسجد قدیمی - عصر
گروه برای نماز جماعت به مسجد قدیمی روستا رفتند. سیمین هم رفت. نه برای نماز. برای آرامش.
توی حیاط مسجد نشست و به حوض کوچک وسط حیاط نگاه کرد. آب زلال بود و انعکاس آسمان تویش پیدا بود.
چند دقیقه بعد، یکی از دخترهای همسن خودش آمد و کنارش نشست.
**«سلام. من سارا هستم.»**
سیمین با بیحالی: **«سلام. سیمین.»**
سارا با ذوق: **«چند سالته؟»**
**«هجده.»**
سارا با خوشحالی: **«منم! پس همسنیم! چرا اینقدر ساکتی؟»**
سیمین با بیحوصلگی: **«فکر میکنم.»**
سارا با لبخند: **«به چی؟»**
سیمین مکث کرد.
**«به خواهرم.»**
سارا با کنجکاوی: **«خواهرت؟»**
سیمین با بغض: **«مریضه. توی بیمارستونه.»**
سارا با ناراحتی: **«وای. خیلی بد.»**
مکثی کرد.
**«چرا اومدی اینجا پس؟»**
سیمین با صدای لرزان: **«نمیدونم. شاید میخواستم یک روز ازش دور باشم. شاید میخواستم فراموشش کنم.»**
سارا دستش را روی شانهاش گذاشت.
**«میدونی، منم یه خواهر دارم. کوچیکتر از منه. یه بار مریض شد و من تمام تابستون رو پیشش بودم. یک روز رفتم بیرون که نفس بکشم. وقتی برگشتم، گریه میکرد که چرا رفتی.»**
سیمین نگاه کرد.
**«چطور تحملش کردی؟»**
سارا با لبخند: **«گفتمش که من برای تو رفتم که قویتر برگردم. خواهرها همیشه میرن و برمیگردن.»**
سیمین با ناراحتی: **«اگه برگشتن ممکن نباشه چی؟»**
سارا با جدیت: **«همیشه ممکنه. تا وقتی که عشق هست.»**
سیمین بغض کرد. به حوض نگاه کرد. انعکاس آسمان توی آب، مثل یک دنیای دیگر بود. دنیایی که تمام تویش نبود.
---
### 🌙 شب - اقامت در خانهٔ روستایی
گروه در یکی از خانههای قدیمی روستا اقامت داشتند. سیمین در اتاقی با دو زن دیگر بود. همه خوابیده بودند. اما سیمین بیدار بود.
از پنجره به ماه نگاه میکرد. ماه کامل بود. همان ماهی که از پنجرهٔ اتاق بیمارستان هم دیده میشد.
زیر لب گفت: **«تمام... میدونی کجام؟»**
سکوت.
**«فرار کردم. ازت فرار کردم. مثل یک بچهٔ ترسو.»**
اشک روی گونههایش جاری شد.
**«ولی میخوام برگردم. فردا برمیگردم. قول میدم.»**
دستش را روی سینهاش گذاشت. جایی که قلبش تند میزد.
**«فقط صبر کن. یک روز دیگه. بعدش میام پیشت.»**
و تمام شب را بیدار ماند. به ماه نگاه کرد و به تمام فکر کرد.
---
### ☀️ روز بعد - بازگشت به مشهد
مینیبوس در حال حرکت به سمت مشهد بود. سیمین کنار پنجره نشسته بود. اینبار اما ساکت نبود. با سارا حرف میزد.
سارا با لبخند: **«خوشحالم که اومدی.»**
سیمین با لبخند کوچک: **«منم.»**
سارا با جدیت: **«قول میدی وقتی برگشتی، پیش خواهرت بری؟»**
سیمین با قاطعیت: **«قول. دیگه فرار نمیکنم.»**
سارا دستش را گرفت.
**«خواهرها همیشه برمیگردن. یادته؟»**
سیمین با لبخند: **«یادمه.»**
و به جاده نگاه کرد. جادهای که داشت به مشهد برمیگشت. به بیمارستان. به تمام.
**«تمام... دارم میام.»** زیر لب گفت.
---
### 🏠 خانهٔ کیان - برگشتن
سیمین با خستگی وارد خانه شد. پریجون دم در منتظر بود.
**«خوش اومدی عزیزم! چطور بود؟»**
سیمین با لبخند: **«خوب بود مامانجون.»**
پریجون با تعجب: **«خوب شدی؟»**
سیمین با قاطعیت: **«آره. خوب شدم.»**
پریجون بغلش کرد.
**«خوشحالم عزیزم. گوشیت رو هم بیارم؟»**
سیمین با ناراحتی: **«بله مامانجون.»**
پریجون گوشی را آورد. سیمین روشنش کرد. صفحه پر از پیام بود.
پیامهای مایک: «سیمین کجایی؟» - «تمام حالت بهتر شده» - «سیمین جواب بده»
پیامهای افسانه: «سوسن جان، دلم برات تنگ شده» - «تمام پرسید کجایی»
پیامهای کلاریس: «سیمین! کجایی؟ نگرانم»
اما یک پیام، دلش را شکست.
پیام از مایک، سه ساعت پیش: **«سیمین، تمام از آیسییو خارج شده. حالش خوبه. گفت بیا پیشش.»**

پارت15
