رمان سیمین

پارت2

1405/5/6 23:54
نویسنده : فرد
75 بازدید
اشتراک گذاری

ساعت چهار و نیم عصر بود که سیمین با زهرا از خانه خارج شد. هوای مشهد خنک‌تر شده بود و باد ملایمی از سمت حرم می‌وزید. زهرا با همان انرژی همیشگی، سیمین را از پشت بغل کرد و با صدای بلند گفت:

«سیمین! بالاخره تموم شد دیگه! دیگه امتحانی نیست! حسابی باید جشن بگیریم!»

سیمین زیر چادر مشکی‌اش خندید: «زهرا جون، هنوز نتیجه‌ها نیومده که!»

زهرا با لحنی شوخ گفت: «به به! معلومه که قبول شدی! تو که همیشه درس می‌خونی، مثه یه ربات!»

سیمین شانه‌هایش را بالا انداخت و با لبخند گفت: «الهی خیر بگذره... خب بریم؟»


وقتی به حرم رسیدند، شلوغ بود. زائران با چادرهای مشکی و سفید، آرام‌آرام وارد صحن می‌شدند و صدای یا حسین یا رضا در فضا می‌پیچید. نورهای زرد و طلایی ضریح، انعکاس عجیبی روی صورت‌های خسته اما امیدوار زائران می‌انداخت.

زهرا با چادر نماز سفیدش، نماز را خواند و بعد با سیمین نشست روی سنگ‌های سرد صحن. نگاهشان به گنبد طلایی بود که در نور ماه می‌درخشید.

زهرا رو به سیمین کرد و با لحنی که یک‌دهم جدی و نه‌دهم شوخ بود، گفت:

«سیمین، راستشو بگو... این همه درس خوندن واسه چیه؟ واقعاً می‌خوای پزشکی بخونی یا فقط به خاطر افسانه سروری؟»

سیمین نفس عمیقی کشید. مدتی بود که خودش هم این سوال را از خودش می‌پرسید: «نمی‌دونم زهرا... شاید چون راه دیگه‌ای ندارم.»

زهرا اخم کرد: «چه حرفیه! همیشه راه هست. مگه تمام نمی‌گه که طراحی دوست داره؟»

سیمین با ناراحتی گفت: «تمام دیگه... مامانش نمی‌زاره. می‌گه حتماً باید بره تجربی، مثل مامانش.»

زهرا با لحنی طعنه‌آمیز گفت: «آهان، پس تمام باید بشه دختر دکترسروری ، ولی تو می‌تونی هر کاری دوست داری بکنی؟ این چه منطقیه؟»

سیمین نگاهش را به گنبد دوخت و با صدایی که بغض داشت، گفت: «تمام یک چیز دیگه‌ست... اون می‌تونه هر کاری دوست داره بکنه. من... من باید ثابت کنم که لیاقت این خانواده رو دارم.»

زهرا با ناراحتی سرش را تکان داد: «سیمین، تو لیاقتت رو به کسی ثابت نکن. تو خودت می‌دونی کی هستی.»

سیمین چیزی نگفت. اما دلش برای تمام تنگ شده بود. دوست داشت الان کنارش باشد و با آن شوخی‌های بامزه‌اش، دلش را ببرد.


ساعت نه و نیم شب، سیمین برگشت خانه. زهرا او را تا کوچهٔشان همراهی کرد و بعد با همان انرژی همیشگی گفت:

«خوش گذشت؟ فردا میریم کافه ها! قول دادی!»

سیمین خندید: «قول می‌دم. برو خدا نگهدارت.»

وقتی وارد حیاط شد، از پنجرهٔ اتاق تمام، نور کم چراغ مطالعه را دید. لبخندی زد و با آرامش بالا رفت.

وقتی در اتاق را باز کرد، تمام روی صندلی چرخدار نشسته بود و با یک هودی صورتی بزرگ (که معلوم بود دزدکی از کمد سیمین برداشته)، موهایش را با یک شال سبز بسته بود. اما این بار، عینک آفتابی سیمین را روی صورتش گذاشته بود و با حالتی بسیار جدی و مذهبی، به در خیره شده بود.

سیمین با تعجب گفت: «تموم؟ این چه وضعیه؟»

تمام با لحنی که دقیقاً شبیه سیمین بود و با همان نگاه سرد و مغرورانه‌ای که سیمین در جمع داشت، گفت:

«سلام مادرجان! اومدی از حرم؟ خداحافظی کردی با امام رضا؟ بهش گفتی که منم بیام پیشش و ازش بخوام که دیگه مجبور نرم تجربی؟»

سیمین با دیدن این صحنه، بی‌اختیار خندید. اما خنده‌اش را قورت داد و با حالتی جدی گفت: «تمام، چه شکلی شدی؟ عینک من رو کجا پیدا کردی؟»

تمام با همان لحن سرد و مغرورانه، عینک را روی بینی‌اش مرتب کرد و گفت: «عینک؟ این عینک مال خودمه! تو که عینک نداری! این مال منه!»

سیمین با بی‌حوصلگی گفت: «تموم، عینک من رو بده!»

تمام با لحنی که ترکیبی از شوخ‌طبعی و شیطنت بود، گفت: «نه! من می‌خوام ببینم حسش چیه که آدم انقدر خوش‌تیپ باشه! با این عینک، من دیگه سیمین کیان دوم هستم!»

سیمین کیفش را روی تخت انداخت: «تموم، جدی می‌گم بده!»

تمام نگاهش را به سقف دوخت و با حالتی نمایشی و با همان عینک روی چشم‌هایش گفت: «بخوابم؟ سیمین جان! تازه شب شروع شده! بیا یه فیلم ببینیم، یه چیزی بخوریم، یه کم باهام حرف بزن... یا نه، می‌دونم، تو ترجیح می‌دی بری تو گوشه ات و با یه کتاب فلسفی گریه کنی!»

سیمین با بی‌حوصلگی گفت: «تمام! عینک رو بده! خسته‌ام! امروز امتحان داشتم!»

تمام عینک را از صورتش برداشت، ولی بلافاصله دوباره روی چشم‌هایش گذاشت و با همان لحن سیمین، با دستش موهای فرضی‌اش را مرتب کرد و گفت: «آهان، امتحان! یادم رفت که تو دختر دکتر ارجمندی. فرق می‌کنه با من که فقط یه آدم معمولی‌ام. نه پزشکی، نه هیچی.»

سیمین با ناراحتی گفت: «تموم! بس کن دیگه. این حرف‌ها رو نزن. عینک رو بده!»

تمام عینک را برداشت و با نگاهی جدی‌تر به سیمین نگاه کرد: «سوسن، من شوخی می‌کنم که! می‌دونی که دوست دارم. ولی راستش... واقعاً خوشم میاد ازت. اینکه انقدر جدی و مذهبی هستی، با همه‌ی این چادرها و روسری‌ها... من هیچوقت نمی‌تونم مثل تو باشم.»

سیمین کنار تمام روی تخت نشست و با مهربانی گفت: «تو لازم نیست مثل من باشی. تو خودت باشی خیلی خوبی.»

تمام عینک را دوباره روی چشم‌هایش گذاشت و با همان لحن سیمین گفت: «خب... اگر خودم باشم، پس می‌تونم هودی صورتی تو رو بپوشم و با این عینک باحال برم تو خیابون؟»

سیمین خندید: «نه! عینک رو بده دیگه!»

تمام با شیطنت، عینک را برداشت و جلوی چشم‌های سیمین گرفت: «ببینم چطور بهت میاد!»

عینک را روی صورت سیمین گذاشت و با لحنی که دقیقاً شبیه خودش بود، گفت: «واو! سوسن! تو با این عینک خیلی باحال‌تری! دیگه اون اخمای همیشگی رو نداری!»

سیمین عینک را از صورتش برداشت و با لبخند گفت: «تموم، تو واقعاً یه شیطونی!»

تمام با افتخار گفت: «می‌دونم! به خاطر همینه که منو دوست داری!»

سیمین عینک را روی میز گذاشت: «باشه، دیگه بسه.»

تمام با ناراحتی ساختگی گفت: «نه! بذار یه بار دیگه بپوشمش! می‌خوام ببینم چطور میشم اگه مثل تو باشم!»

عینک را دوباره برداشت و روی چشم‌هایش گذاشت. این بار با لحنی بسیار رسمی و مذهبی، و با دست‌هایش که جلوی هم جمع کرده بود، گفت:

«بسم الله الرحمن الرحیم... خدایا شکرت که امتحانام تموم شد... آره، آره، زهرا جان، بیا بریم حرم... منم دعا می‌کنم که مایک زودتر بیاد خونه... بله، بله، آمین.»

سیمین با خنده بالشی را پرت کرد به سمت تمام: «بس کن دیگه! تو واقعاً دیوونه‌ای!»

تمام با خنده بالش را پس زد و عینک را روی میز گذاشت: «دیوونه‌ام که دوست دارم!»


در همین لحظه، صدای ماشین از حیاط بلند شد. سام و افسانه سروری و بابک برگشته بودند. تمام با دیدن نور ماشین، اخم کرد و با لحنی که به سختی می‌توانست خشمش را پنهان کند، گفت:

«امشب خوش بود تا اومدن... حالا بریم پایین که مامان بزرگوارمون ببینه چه دختر مذهبی و خوبی داریم!»

سیمین با نگرانی گفت: «تمام، خواهش می‌کنم... امشب دعوا نکن.»

تمام عینک را برداشت و روی چشم‌هایش گذاشت و با همان لحن سیمین گفت: «دعوا؟ من؟ نه عزیزم! من فقط می‌خوام برم پایین و به مامانم بگم که امروز با زهرا رفتم حرم و کلی دعا کردم که دیگه نرم تجربی!»

سیمین با اخم گفت: «تموم! جدی می‌گم، لطفاً امشب دعوا راه نینداز.»

تمام عینک را برداشت و با آهی بلند گفت: «خب... باشه. ولی اگه مامانم گفت «تمام، حتماً باید بری تجربی»، من بهش می‌گم که «مامان، من ترجیح می‌دم برم هنرستان و کلی آدم بامزه بکشم تا اینکه برم تجربی و کلی آدم رو بکشم با فرمول‌های شیمی!»»

سیمین بی‌اختیار خندید: «تو خیلی بامزه‌ای می‌دونی؟»

تمام با همان لحن شیرینش گفت: «می‌دونم! به خاطر همینه که دوستم داری!»


وقتی پایین رفتند، افسانه سروری با چادر نماز سفیدش را در اورده و روی صندلی بود و خودش با چهره خسته از یک شیفت طولانی در آشپزخانه بود و چای می‌ریخت. سام روی مبل نشسته بود و روزنامه می‌خواند. بابک با همان اخم همیشگی، گوشهٔ مبل نشسته بود و با گوشی بازی می‌کرد.

افسانه با دیدن سیمین و تمام، لبخندی سرد زد و با لحنی رسمی گفت: «خب سیمین، امتحان چطور بود؟»

سیمین با ادب گفت: «خوب بود مامان جان. همه‌اش رو جواب دادم.»

افسانه نگاهی به تمام انداخت و با لحنی که تلاش می‌کرد مهربان باشد اما سرد بود، گفت: «تمام، تو چی؟ تکلیفت برای سال دیگه روشنه؟»

تمام با همان لحن شوخ و طعنه‌آمیز همیشگی، و در حالی که چشمک‌های سیمین را نادیده می‌گرفت، گفت:

«مامان جان! من تصمیم گرفتم برم هنرستان! دیگه تصمیمم قطعیه!»

اتاق سکوت کرد. افسانه نگاهش را به سیمین دوخت و با لحنی که لرزه داشت، گفت: «چی؟ هنرستان؟ تمام، تو شوخی می‌کنی؟»

تمام با لحنی مصنوعی و شبیه به سیمین، و با دستش که موهای فرضی‌اش را مرتب می‌کرد، گفت: «نه مامان، من مثل سوسن نیستم که هر چی بگی گوش کنه! من خودم می‌دونم چی می‌خوام!»

سیمین با نگرانی گفت: «تمام، لطفاً...»

افسانه با اخم به سیمین نگاه کرد: «تو این حرف رو بهش زدی؟ تو بهش گفتی که بره هنرستان؟»

سیمین نفس عمیقی کشید: «نه مامان، من فقط گفتم که اگه دوست داره...»

تمام با همان لحن شوخ، حرف سیمین را قطع کرد: «سوسن، ناراحت نباش! مامان جان، سوسن به من گفت که اگه دوست دارم برم هنرستان، ولی من خودم می‌دونم که برا هنرستون به دنیا اومدم، نه برای فرمول‌های شیمی!»

بابک از گوشهٔ مبل، با همان اخم همیشگی و صدای خشنش گفت: «تمام، ول کن دیگه! بابا خسته‌ست!»

تمام با لحنی که ترکیبی از بی‌اعتنایی و شوخ‌طبعی بود، گفت: «بابک، تو که همیشه گوریله‌ای! تو اصلاً نمی‌دونی طراحی چیه!»

بابک با خشم بلند شد: «تموم! بس کن دیگه!»

سام روزنامه را بست و با لحنی خسته گفت: «بس کنید همه. امشب شام بخوریم و بخوابیم. تمام، فردا درباره‌اش حرف می‌زنیم.»

تمام با همان لحن شوخ گفت: «باشه پدر جان! فردا حرف می‌زنیم. ولی می‌دونی که من هیچوقت برنمی‌گردم از تصمیمم!»

افسانه با ناراحتی نگاهش را به سیمین دوخت و گفت: «سیمین، تو رو به خدا باهاش حرف بزن. این تصمیم درست نیست.»

سیمین با ناراحتی گفت: «مامان، من نمی‌تونم برای تمام تصمیم بگیرم... اون خودش می‌دونه چی می‌خواد.»

افسانه با ناراحتی گفت: «تو همیشه ازش حمایت می‌کنی. به خاطر توست که اینطور شده.»

تمام با همان لحن شوخ، اما با ناراحتی پنهان گفت: «مامان! سوسن مقصر نیست! من خودم تصمیم گرفتم! اگه می‌خوای کسی رو مقصر بدونی، خودتو مقصر بدون که انقدر به من فشار میاری!»

افسانه با خشم گفت: «تمام! با من اینطور حرف نزن!»

سام با بی‌حوصلگی گفت: «بس کنید! امشب شام می‌خوریم و تمومش می‌کنیم. فردا صبح حرف می‌زنیم.»


سیمین و تمام به اتاق برگشتند. تمام روی تخت دراز کشید و با لحنی که کمی پشیمان بود، گفت:

«سوسن... ناراحت نشدی از من؟»

سیمین لبخندی زد و کنارش نشست: «نه عزیزم. تو حق داری. فقط... خواهش می‌کنم امشب دیگه دعوا نکن.»

تمام با لحنی شیرین و کودکانه گفت: «قول می‌دم! فقط اگه یه فیلم باهام ببینی!»

سیمین خندید: «باشه. ولی فیلم کوتاه باشه. خسته‌ام.»

تمام با هیجان گفت: «فیلم جدید تام هالند رو گیر آوردم! فقط یک ساعت و نیمه!»

سیمین با بی‌حوصلگی گفت: «یک ساعت و نیم؟ تموم، من باید برم درس بخونم.»

تمام عینک را از روی میز برداشت و روی چشم‌هایش گذاشت و با لحنی که دقیقاً شبیه سیمین بود، گفت: «درس؟ سیمین جان، امتحانات تموم شده! دیگه درس نیست! بیا فیلم ببینیم!»

سیمین بی‌اختیار خندید: «تموم! عینک رو بذار کنار!»

تمام با شیطنت عینک را به سیمین داد: «باشه، بگیر! ولی قول بده یه ساعت فیلم ببینیم!»

سیمین با خنده گفت: «باشه... ولی فقط یه ساعت.»

تمام با همان لحن شوخ گفت: «یک ساعت؟ تو که با زهرا دو ساعت حرم بودی! بیا یک ساعت و نیم!»

سیمین با خنده گفت: «تموم! تو واقعاً یه شیطون هستی!»

تمام با افتخار گفت: «می‌دونم! به خاطر همینه که منو دوست داری!»


آن شب، تا دیروقت فیلم دیدند. تمام هیجان‌زده دربارهٔ بازیگران حرف می‌زد و سیمین گوش می‌داد و گاهی می‌خندید. تمام با لحنی که ترکیبی از شوخ‌طبعی و صمیمیت بود، گفت:

«سوسن! نگاه کن! تام هالند این صحنه رو چقدر باحال بازی کرده! من می‌خوام یه روزی مثل این باشم! نه اینکه برم تجربی و کلی فرمول حفظ کنم!»

سیمین با لبخند گفت: «تو که خودت یه بازیگر خوبی! توی خونه که همیشه داری نقش من رو بازی می‌کنی!»

تمام عینک را از روی میز برداشت و روی چشم‌هایش گذاشت و با همان لحن سیمین، ابروهایش را بالا انداخت و با صدایی کشیده گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم... خدایا شکرت که امتحانام تموم شد...»

سیمین با خنده بالشی را پرت کرد به سمت تمام: «بس کن دیگه! عینک رو بذار کنار! تو واقعاً دیوونه‌ای!»

تمام با خنده بالش را پس زد و عینک را روی میز گذاشت: «دیوونه‌ام که دوست دارم!»

در نهایت، وقتی فیلم تمام شد، سیمین با چشم‌های سنگین گفت: «خوابم میاد...»


شام در سکوت سنگینی گذشت. افسانه سروری بشقاب‌ها را چید و با نگاه‌های سردش، تمام و سیمین را زیر نظر داشت. بابک با بی‌حوصلگی غذا می‌خورد و سام روزنامه را جلوی صورتش گرفته بود تا از تنش‌های خانوادگی فرار کند.

تمام در طول شام، یک کلمه حرف نزد. قاشق را در سوپ می‌چرخاند و نگاهش را به بشقاب دوخته بود. سیمین چند بار سعی کرد با نگاه به او بفهماند که ناراحت نباشد، اما تمام چشم‌هایش را پایین انداخته بود و به بشقاب خیره شده بود.

افسانه با صدایی سرد گفت: «تمام، چرا غذا نمی‌خوری؟»

تمام بدون اینکه نگاهش را بلند کند، با صدایی بی‌حال گفت: «نه مامان... سیرم.»

افسانه اخم کرد: «سیری؟ تو که چیزی نخوردی.»

سیمین وسط پرید: «مامان، تمام خسته‌ست. امروز کلی راه رفته بود.»

افسانه با بی‌اعتنایی گفت: «خوب، هر طور دوست داره.»

بابک با دهان پر از غذا گفت: «بذار نخوره، لاغرتر بشه!»

تمام نگاهش را بلند کرد و با صدایی که می‌لرزید، گفت: «بابک، تو گوریله رو ببین چطور داره می‌خوره!»

بابک با خشم قاشق را روی میز کوبید: «تموم! بس کن دیگه با این گوریله گفتنت!»

سام روزنامه را پایین آورد و با ناراحتی گفت: «بس کنید! شام رو تموم کنید و برید بخوابید.»

اتاق دوباره سکوت کرد. تمام نگاهش را به بشقاب دوخت و دیگر چیزی نگفت.


ساعت ده شب، شام تمام شد. سیمین و تمام به اتاق برگشتند. تمام بدون اینکه کلمه‌ای بگوید، رفت روی تخت دراز کشید و صورتش را به دیوار کرد. سیمین لباس خوابش را پوشید و روی تخت دیگر نشست. برای چند دقیقه، هیچ‌کس چیزی نگفت.

سیمین با صدایی آرام گفت: «تموم... خوبی؟»

تمام چیزی نگفت.

سیمین دوباره گفت: «تموم، جواب بده.»

تمام با صدایی که در آن خشم و غم هر دو بود، گفت: «خوبم.»

سیمین اخم کرد: «دروغ.»

تمام چیزی نگفت.


سیمین چراغ مطالعه را خاموش کرد و در تاریکی اتاق، هر دو دراز کشیدند. صدای باد از پشت پنجره می‌آمد و نور مهتاب، سایه‌ای نقره‌ای روی دیوار می‌انداخت.

سیمین داشت کم‌کم خوابش می‌برد که صدای ناله‌های آرامی از سمت تخت تمام شنید. در اول فکر کرد اشتباه می‌کند. اما صدا تکرار شد. یک نفس‌های بریده‌بریده که در تاریکی، مثل شکستن شیشه بود.

سیمین چشمانش را باز کرد و در تاریکی، نیم‌تنه‌اش را بلند کرد. تمام به دیوار تکیه داده بود و شانه‌های کوچکش تندتند بالا و پایین می‌رفت. صدای گریه‌اش، آن صدای همیشه شاد و پرانرژی نبود. صدایی بود که از ته دل می‌آمد؛ از جایی که ترس و تنهایی در آن لانه کرده بودند.

سیمین از تخت پایین پرید و در چند قدم، خودش را کنار تخت تمام رساند. زانو زد کنارش و دستش را روی شانه‌ی کوچک تمام گذاشت.

تمام با صدایی که در گریه خفه شده بود، گفت: «سوسن...»

سیمین با همان لحن رک و تند خودش که هیچ‌کس نمی‌توانست به جز تمام تحملش کند، گفت: «تموم، اشک تمساح نریز احمق نفهم.»

تمام با صدایی که میان گریه و خنده گیر کرده بود، گفت: «من تمساح نیستم...»

سیمین با همان لحن، اما با دستی که موهای تمام را نوازش می‌کرد، گفت: «فعلا دهنتو ببند و کره خر بازی درنیار تا ننه‌ات آروم بشه.»

تمام در آغوش سیمین، گریه‌اش کمی آرام‌تر شد. صورتش را در گردن سیمین فرو کرد و با صدایی که می‌لرزید، گفت: «نمی‌خوام برم تجربی... می‌ترسم...»

سیمین او را محکم‌تر بغل کرد و با همان لحن، اما با نرمی پنهانی که فقط تمام می‌شناخت، گفت: «بعدا خودم خاموشش می‌کنم تا راضی بشه. تو فقط حالا گریه نکن.»

تمام با صدایی که مثل یک بچهٔ گمشده بود، گفت: «سوسن، اگه منو مجبور کنن برم تجربی... دیگه هیچی نمی‌مونه برام... طراحی... تنها چیزیه که دوست دارم...»

سیمین با محکمی دستش را روی پشت تمام کشید و با همان لحن رک و صریح همیشگی، اما با قلبی لرزان گفت: «تموم، تو انقدر احمق نباش. من هستم. نذار هیچ‌کس مجبورت کنه.»

تمام سرش را بلند کرد و در تاریکی، با چشم‌های خیس به سیمین نگاه کرد. قطرات اشک روی گونه‌های سبزه‌اش برق می‌زد.

تمام با صدایی که سعی می‌کرد شوخ باشد، اما صدای گریه در آن موج می‌زد، گفت: «سوسن... تو چقدر رکی... چرا اینقدر تری؟»

سیمین با همان لحن، اما با لبخندی که در تاریکی دیده نمی‌شد، گفت: «چون احمقی مثل تو رو دارم.»

تمام خندید. آن خنده‌ی نمناک و پر از اشک. خنده‌ای که نشان می‌داد هنوز امید هست.

تمام با همان صدای بغض‌آلود گفت: «سوسن... قول بده که هیچوقت ول‌م نمی‌کنی.»

سیمین موهای تمام را نوازش کرد و با همان لحن رک، اما با قلبی پر از عشق، گفت: «تموم، اگه اینقدر ننه‌ات رو بزاری، منم ولت می‌کنم.»

تمام با خنده‌ای که اشک‌هایش را پاک کرد، گفت: «نه، من دیگه نمی‌ذارم... تو رو به خدا، نرو...»

سیمین او را محکم‌تر بغل کرد و با لحنی که برای اولین بار، کمی نرم‌تر از همیشه بود، گفت: «آروم باش. من هستم. خدا رو شکر که من هستم.»

تمام با همان صدای بغض‌آلود، اما با لبخندی که در تاریکی می‌درخشید، گفت: «خدا رو شکر که تو هستی...»


چند دقیقه گذشت. تمام در آغوش سیمین آرام گرفت. صدای گریه‌اش قطع شده بود و فقط نفس‌های منظمش، نشان می‌داد که کمکم به خواب می‌رود.

سیمین با همان لحن رک و خودمانی، اما با لبخندی که در تاریکی پنهان بود، گفت: «تموم، ببین همین الان خاموشت کردم. ننه‌ات هم خبر نداره. دیگه گریه نکن.»

تمام با صدایی که خواب‌آلود و کودکانه بود، گفت: «سوسن... من دوستت دارم.»

سیمین موهایش را نوازش کرد و با همان لحن، اما با قلبی پر از عشق، گفت: «منم احمق... حالا بخواب.»

تمام در آغوش سیمین، به خواب رفت. صورتش روی شانهٔ سیمین بود و اشک‌های خشک‌شده روی گونه‌هایش، در نور مهتاب می‌درخشیدند.

سیمین اما بیدار ماند. نگاهش را به پنجره دوخت و در تاریکی، با خودش فکر کرد: «من نمی‌ذارم کسی بهش صدمه بزنه. حتی افسانه سروری.»

و آن شب، سیمین تا صبح کنار تمام ماند. دستش را در دست تمام داشت و هر وقت تمام در خواب می‌پیچید، با همان لحن رک، اما با قلبی پر از عشق، می‌گفت: «آروم باش... من هستم.»

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رمان سیمین می باشد