رمان سیمین

پارت10

1405/5/7 0:13
نویسنده : فرد
25 بازدید
اشتراک گذاری

ساعت هشت صبح بود. سیمین با بی‌حوصلگی از خواب بیدار شد. یک روز دیگر. یک روز دیگر بیمارستان. یک روز دیگر نشستن کنار تخت تمام و تماشای فیلم‌هایی که ازش متنفر بود.

پایین رفت. افسانه توی آشپزخانه بود و صبحانه درست می‌کرد.

افسانه با همان لحن سرد همیشگی گفت: «سوسن جان، بیدار شدی؟ صبحانه بخور، بعد برو بیمارستان.»

سیمین با همان لحن بی‌احساس گفت: «مگه هر روز نمی‌رم؟»

افسانه نگاهی به سام انداخت که روزنامه می‌خواند.

سام بدون اینکه نگاهش را بلند کند گفت: «سوسن، خواهرت بیمارِ. کم‌تر حرف بزن.»

سیمین با همان لحن سرد گفت: «اسم من سوسن نیست.»

سام روزنامه را پایین انداخت.

«چی گفتی؟»

سیمین با همان لحن بی‌احساس گفت: «گفتم اسم من سوسن نیست. اسم من سیمینه. یا سایه. یا سیمینی. هر چی. ولی سوسن نه.» 

سام گفت باشه هرچی تو بگی و به تمام گفت کاری نداری و به سمینی گفت مراقب خواهرت باش و رفت .


🏥 روز اول بستری - اتاق ۲۰۴

تمام روی تخت دراز کشیده بود و با دستش جلوی چشم‌هایش را گرفته بود. چراغ‌های اتاق خیلی روشن بودند و سردردش امان نمی‌داد. پرستار تازه یک آمپول دردناک به رانش زده بود و تمام هنوز از ترسش میلرزید.

سیمین گوشهٔ اتاق نشسته بود و به خواهر کوچکترش نگاه می‌کرد. صورت تمام، از درد و ترس، رنگ پریده‌تر از همیشه بود.

«سوسن...» صدای تمام ضعیف و لرزان بود.

سیمین بلند شد و رفت کنار تخت.

«چی شده دیگه؟» با همان لحن یکنواخت، اما نگاهش پر از نگرانی بود.

تمام دستش را دراز کرد و انگشت‌های سیمین را گرفت. می‌لرزید.

«سرم خیلی درد می‌کنه... و اون آمپول... اون آمپول خیلی درد داشت...»

سیمین روی لبهٔ تخت نشست. دستش را روی پیشانی تمام گذاشت.

«خوب، تب نداری. شاید از استرس باشه.»

تمام بغض کرد. «نمی‌خوام بمونم اینجا سوسن. می‌خوام برم خونه. بابک رو می‌خوام ببینم.»

سیمین نفس عمیقی کشید. دلش می‌خواست بگوید «منم نمی‌خوام اینجا باشم»، اما نگاه تمام، همان نگاهِ گمشده و ترسیده، چیزی در وجودش را شکست.

«باشه. یک هفتهٔ دیگه می‌ری خونه. فقط صبور باش.»

تمام با چشمان گریان به او نگاه کرد. «قول می‌دی بمونی؟»

سیمین مکث کرد. به ساعتش نگاه کرد. برنامه داشت برود کتابفروشی. اما...

«باشه. می‌مونم. فقط دروغ نگو که دردته ها.»

تمام لبخند ضعیفی زد. «درد داره ولی دیگه کمتر شده.»

سیمین موهای تمام را از روی صورتش کنار زد.

«خوابت میاد؟»

تمام سرش را به نشانهٔ بله تکان داد.

«پس بخواب. من اینجام.»

تمام چشم‌هایش را بست. اما دستش را رها نکرد. پنج دقیقه بعد، خوابش برد. سیمین همچنان دستش را گرفته بود.


☕ روز دوم - کافهٔ بیمارستان

سیمین داشت یک فنجان چای در کافهٔ کوچک بیمارستان می‌خورد. مایک کنارش نشسته بود و نگاهش می‌کرد.

«دیشب خوابیدی؟»

سیمین با خستگی پاسخ داد: «نه. تمام هر دو ساعت یکبار بیدار می‌شد. از درد قهر می‌کرد. من بلند می‌شدم می‌رفتم پیشش.»

مایک نگران گفت: «خسته‌ات می‌کنه.»

سیمین با بی‌تفاوتی: «عادی شده.»

مایک نگاه دقیقی به او کرد.

«سیمین... بیا یه کم بریم بیرون. توی حیاط قدم بزنیم.»

سیمین با ناراحتی: «تمام می‌ترسه اگه نباشم.»

مایک با مهربانی: «نیم ساعت. بعد برمی‌گردیم.»

سیمین با اکراه بلند شد.


حیاط بیمارستان، کمی دور از بخش کودکان. سیمین روی نیمکت نشست و به آسمان نگاه کرد.

«نمی‌دونم چقدر دیگه می‌تونم تحمل کنم.»

مایک کنارش نشست.

«کمکت می‌کنم. من اینجام دیگه.»

سیمین با تلخی گفت: «تو هم دیر یا زود می‌ری. همه میرن.»

مایک محکم گفت: «من نمی‌رم.»

سیمین نگاهش کرد. چشمانش خیس شد.

.»

مایک آرام گفت: «می‌تونم بهت بگم سایه؟»

سیمین با اخم نگاهش کرد. بعد لبخندی زد.

«نه. فقط تمام اجازه داره. تو بهم بگو سیمین. ولی اگه یکبار بهم بگی سوسن، می‌کشمت.»

مایک خندید.

«سوسن رو کی صدا می‌کنه؟»

سیمین با ناراحتی: «افسانه و سام. واسه خنده، اولین بار که دیدم، گفتم «سوسنِ باغمونه» و مونده. تمام هم از اون موقع بهم می‌گه سوسن. حتی توی مدرسه همه می‌گن سیمین. بعضی از بچه‌ها می‌گن سوسن... عادت کردم.»

مایک با محبت گفت: «برام فرقی نداره. هر چی دوست داری صدام کن. فقط عادت کن که یه برادر داری.»

سیمین زیر لب گفت: «چیزی که معلوم نیست چقدر می‌مونه.»


🏃 روز سوم - راهروی بیمارستان

سیمین داشت از راهرو می‌گذشت که صدای گریهٔ تمام را از اتاقش شنید. دوید.

وقتی وارد شد، تمام روی تخت نشسته بود و دست‌هایش را جلوی صورتش گرفته بود. پرستار کنارش ایستاده بود و آمپول را آماده می‌کرد.

«نمی‌خوام! نمی‌خوام!» تمام جیغ می‌زد.

سیمین سریع رفت کنارش.

«تمام! تمام، نگاه کن!»

تمام نگاه کرد. صورتش از اشک و وحشت خیس بود.

«سوسن! سوسن نمی‌ذارم بهم آمپول بزنن!»

سیمین نشست روی تخت و تمام را بغل کرد.

«من اینجام. نگاه کن به من. بهشون نگاه نکن.»

تمام صورتش را در گردن سیمین قایم کرد و گریه می‌کرد.

پرستار با ناراحتی: «باید آمپول بزنیم. تبش داره بالا می‌ره.»

سیمین با لحن محکم: «یک دقیقه صبر کنید.»

تمام با صدای خفه: «نمی‌خوام سوسن... خیلی درد داره...»

سیمین دستش را روی پشت تمام گذاشت و آرام بهش گفت:

«تمام جان، می‌دونم درد داره. می‌دونم می‌ترسی. ولی اگه این آمپول رو نزنی، تب می‌ری و بازم می‌مونی اینجا. می‌خوای زودتر بری خونه و بابک رو ببینی؟»

تمام با گریه گفت: «آره...»

سیمین با صدای آرام: «پس یه نفس عمیق بکش. به من نگاه کن. من دستت رو می‌گیرم. تو به من نگاه کن و به این فکر کن که بابک امروز عصر میاد پیشت. باشه؟»

تمام در حالی که می‌لرزید، گفت: «باشه...»

سیمین دست تمام را گرفت.

«حالا آماده‌ای؟»

تمام با صدای لرزان: «آره...»

پرستار آمپول را زد. تمام جیغ زد و صورتش را در گردن سیمین فرو کرد. سیمین محکم بغلش کرد.

«تموم شد دیگه. تموم شد. آفرین به تو. چقدر شجاعی.»

تمام در آغوش سیمین گریه می‌کرد. سیمین دستش را روی موهایش می‌کشید.

«سوسن...»

«چی عزیزم؟»

«نمی‌ذاری بری؟»

سیمین بغضی در گلو داشت که قورتش داد.

«نمی‌رم. اینجام.»

تمام آهسته گفت: «سایه‌می.»

سیمین بوسه‌ای روی پیشانی تمام زد.

«آره. سایه‌تم.»


📖 روز چهارم - شب، اتاق تمام

نیمه‌شب بود. تمام از شدت درد سرم بیدار شده بود و هق‌هق می‌کرد. سیمین که روی صندلی کنار تخت خوابش برده بود، پرید.

«تمام! چی شد؟»

تمام با صورت خیس اشک: «سرم... سرم خیلی درد می‌کنه سوسن... نمی‌تونم تحمل کنم...»

سیمین سریع چراغ را روشن کرد و دکمهٔ فراخوان پرستار را زد.

«صبر کن عزیزم. پرستار میاد.»

تمام داشت می‌لرزید. سیمین دستش را گرفت.

«به من نگاه کن تمام. نگاه کن.»

تمام با چشمان گریان به سیمین نگاه کرد.

«چشمات رو ببند و به صدای من گوش کن. باشه؟»

تمام چشم‌هایش را بست.

سیمین با صدای آرام شروع کرد به خواندن یک شعر قدیمی. شعری که مادربزرگ برایش می‌خواند وقتی بچه بود.

«بوی باران، بوی خاک، بوی علف...»

تمام آرام‌تر شد. نفس‌هایش عمیق‌تر.

پرستار وارد شد. به سیمین نگاه کرد و لبخندی زد.

«دردش زیاده؟»

سیمین آرام گفت: «سردرد شدید. تب نداره.»

پرستار دارو داد. سیمین به تمام کمک کرد تا دارو را بخورد.

«حالا خوب میشی عزیزم. فقط یه کم صبر کن.»

تمام با چشم‌های نیمه‌باز: «نمی‌ری سوسن؟»

سیمین نشست و دست تمام را نگرفت. محکم.

«نمی‌رم. تا صبح می‌مونم. قول.»

تمام با لبخند خفیفی گفت: «قول؟»

«قول سایه‌ای.»

تمام با همان لبخند به خواب رفت. سیمین تمام شب را بیدار ماند. دستش را رها نکرد.


🌅 روز پنجم - صبح

صبح زود، افسانه آمد. سیمین همچنان روی صندلی خوابیده بود. افسانه آمد و یک پتو روی دوش سیمین انداخت. سیمین پرید.

«تمام! چی شد؟»

افسانه با لبخند: «سلام عزیزم. منم. تمام خوابه.»

سیمین با خستگی به اطراف نگاه کرد و دوباره نشست.

«خوبی؟» افسانه پرسید.

سیمین با بی‌حالی: «خوبم.»

افسانه نگاهی نگران به سیمین انداخت.

«دیشب نخوابیدی؟»

سیمین به تمام خوابیده نگاه کرد.

«دردش زیاد بود. نشد.»

افسانه آمد کنار سیمین نشست. دستش را روی دست سیمین گذاشت.

«سوسن... می‌دونم برات سخته. ولی تو بهترین خواهری‌ که تمام می‌تونه داشته باشه.»

سیمین با ناراحتی: «بهترین خواهر؟ اونکه دیروز بهش زخم‌زبان زدم و گریه‌اش کردم؟»

افسانه آرام گفت: «اون دختر خسته‌ای بود که داشت از زندگی فرار می‌کرد. این دختری که تمام شب رو بیدار موند کنار خواهرش، اون سیمین واقعیه.»

سیمین چشمانش را بست. اشک از گوشه‌اش جاری شد.

«من نمی‌خوام سیمین باشم. من از این اسم متنفرم. ادری انتخابش کرده.»

افسانه دستش را محکم‌تر فشار داد.

«پس سوسن باش. سایه باش. هر چی دوست داری. فقط خودت باش.»

سیمین چشم باز کرد و به مادر ناتنی‌اش نگاه کرد.

«مامان...»

افسانه بغض کرد.

«چی عزیزم؟»

«می‌ترسم...»

افسانه سیمین را بغل کرد. سیمین در آغوشش گریه کرد.

«می‌ترسم تمام دیگه خوب نشه... می‌ترسم همه چیزو از دست بدم...»

افسانه با صدای لرزان: «همه چیزو از دست نمی‌دی. ما هستیم. من و سام و بابک و مایک. همه هستیم.»

تمام از خواب پرید.

«سوسن؟ چرا گریه می‌کنی؟»

سیمین خودش را جمع کرد. اشک‌هایش را پاک کرد.

«نه عزیزم. گریه نکردم. فقط خیالم راحت شد.»

تمام دستش را دراز کرد. سیمین رفت کنارش.

«سوسن... امروز می‌تونیم با هم کتاب بخونیم؟»

سیمین لبخندی زد. خسته اما واقعی.

«باشه. کتاب مورد علاقه‌ات رو بیار.»

تمام با ذوق گفت: «شازده کوچولو!»

سیمین خندید. «مگه چند بار خوندیش؟»

«هزار بار! ولی با تو که نخوندم.»

سیمین روی تخت کنار تمام دراز کشید و کتاب را باز کرد.

«خب، شروع کن.»

تمام با لبخند شروع به خواندن کرد. سیمین نگاهش می‌کرد. خواهر کوچکش. آنقدر کوچک، آنقدر مریض، اما آنقدر قوی.

«سوسن...» تمام ناگهان گفت.

«چی؟»

«دوستت دارم.»

سیمین بغض کرد. اما لبخند زد.

«منم دوستت دارم سایه‌ی کوچولوم.»


🌙 روز ششم - شب، بیمارستان

تمام خواب بود. سیمین کنار پنجره ایستاده بود و به ماه نگاه می‌کرد. مایک پشت سرش ایستاده بود.

«چرا بیداری؟» مایک پرسید.

سیمین بدون اینکه برگردد: «نمی‌تونم بخوابم.»

مایک آمد کنارش.

«به چی فکر می‌کنی؟»

سیمین مکث کرد.

«به اینکه یه روز تمام خوب می‌شه و ما با هم می‌ریم کافه‌گردی. به اینکه یه روز از این همه درد خبری نیست.»

مایک دستش را روی شانه‌اش گذاشت.

«اون روز می‌رسه سیمین.»

سیمین با لبخند تلخ: «امیدوارم.»

برگشت و نگاهش به تمام افتاد. خواهر کوچکش توی خواب لبخند می‌زد.

سیمین زیر لب گفت:

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رمان سیمین می باشد