پارت11
صحنه اول: صبح زود، روز سوم بستری
هوای اتاق بیمارستان هنوز سرد بود. سیمین با کیف کوچکش وارد شد، روسری سفید و گلگلی را محکم روی سرش بسته بود و نگاه بیحالش به تخت تمام دوخته شده بود. همان صندلی همیشگی، همان بوی الکل، همان حس گیر کردن در یک روز تکراری.
تمام با چشمهای نیمهباز به سمت در نگاه کرد و با همان لبخند شوخ همیشگی گفت:
«سوسن! بازم اومدی؟ فکر کردم امروز نیای!»
سیمین بدون اینکه لبخند بزند، کنار تخت نشست و کیفش را روی صندلی انداخت.
«چارهای نیست.»
تمام با همان لحن شوخ، اما با ناراحتی پنهان گفت:
«چارهای نیست؟ یعنی اگه چاره بود نمیومدی؟»
سیمین نگاهش را به پنجره دوخت و با همان لحن سرد همیشگی گفت:
«تمام، این حرفها رو نزن. خستهام.»
تمام با همان نگاه شیطون، دستش را دراز کرد و موهای سیمین را کشید.
«سوسن جان، تو که همیشه خستهای! از چی خستهای؟ از من؟»
سیمین با بیحوصلگی دستش را کنار زد.
«تمام، ول کن. امروز سرم درد میکنه.»
تمام با ناراحتی نگاهش کرد.
«سوسن... منم سرم درد میکنه. دیشب نتونستم بخوابم.»
سیمین با همان لحن سرد، اما با نگاهی که یک ذره نرمتر شد، گفت:
«بخواب حالا.»
تمام با همان لحن شوخ، اما با صدایی که خسته بود، گفت:
«سوسن... برام کتاب بخون.»
سیمین کتاب مولانا را برداشت و با همان لحن بیحال، شروع به خواندن کرد.
صحنه دوم: بعدازظهر، وقتی آمپول میرسد
صدای چرخهای گاری پرستار از راهرو میآمد. تمام که روی تخت نشسته بود و با گوشی فیلم میدید، ناگهان یخ کرد. نگاهش به در دوخته شد و صورتش رنگ پرید.
تمام با صدایی که میلرزید، گفت:
«سوسن... پرستار اومد.»
سیمین که روی صندلی لم داده بود و کتاب میخواند، نگاهش را بلند کرد.
«چی شد؟»
«آمپول... امروز آمپول دارم.» تمام داشت میلرزید. «سوسن، من از آمپول متنفرم... بهش بگو امروز نزنه...»
سیمین با همان لحن سرد، اما با نگاهی که نگران بود، گفت:
«تمام، هر روز آمپول داری. عادت کن.»
تمام با چشمانی که برق اشک داشت، گفت:
«سوسن... خواهش میکنم... پیشم بمون.»
سیمین با همان لحن بیاحساس، از جا بلند شد و رفت کنار تخت. دستش را روی دست تمام گذاشت و با همان لحن سرد گفت:
«باشه. میمونم.»
پرستار وارد شد. یک زن میانسال با چهرهای خسته اما مهربان. سرنگ را در دست داشت. تمام با دیدن سرنگ، دستش را محکم روی پتویش فشار داد و چشمهایش را بست.
پرستار با لحنی آرام گفت: «تمام جان، فقط یک لحظه. خیلی سریع تموم میشه.»
تمام با صدایی که میلرزید، گفت:
«سوسن... دستم رو بگیر.»
سیمین با همان لحن سرد، اما با دستی که محکم دست تمام را گرفت، گفت:
«تمام، گریه نکن. این آمپول واسه خوب شدنتِ.»
تمام با چشمهای بسته و دستی که محکم دست سیمین را چسبیده بود، نفسهای کوتاهی میکشید. پرستار با دقت سرنگ را توی بازوی لاغر تمام فرو کرد. تمام با درد هقهقی زد.
«آخ... سوسن... درد داشت...»
سیمین با همان لحن سرد، اما با دستی که محکمتر شد، گفت:
«تموم شد. دیگه راحت باش.»
پرستار که رفت، تمام با چشمهای خیس به سیمین نگاه کرد.
«سوسن... من از آمپول متنفرم.»
سیمین با همان لحن بیاحساس، گفت:
«میدونم. ولی چارهای نیست.»
تمام با همان لحن شوخ، اما با صدایی که میلرزید، گفت:
«سوسن... تو همیشه میگی چارهای نیست. ولی من میدونم که دوستم داری.»
سیمین چیزی نگفت. فقط دست تمام را رها کرد و برگشت روی صندلی.
صحنه سوم: شب، وقتی تمام بیقرار است
شب شده بود. چراغهای بیمارستان کمنور بودند و صدای گهگاهی پرستاران از راهرو میآمد. تمام روی تخت نمیتوانست بخوابد. پتو را بالا و پایین میکرد و هر چند دقیقه یک بار جایش را عوض میکرد.
سیمین روی صندلی کنار تخت نشسته بود و با همان نگاه بیحال، به تمام نگاه میکرد.
تمام با ناراحتی گفت:
«سوسن... نمیتونم بخوابم.»
سیمین با همان لحن سرد، گفت:
«چشمات رو ببند.»
«چشمامو بستم، ولی خوابم نمیاد.» تمام با همان لحن شوخ، اما با خستگی پنهان گفت. «سوسن... برام آواز بخون.»
سیمین با ناراحتی گفت:
«تمام، من آواز بلد نیستم.»
«اون شعری که برام میخوندی رو بخون.» تمام با نگاه خواهشآمیز گفت. «شعر مولانا.»
سیمین با بیحوصلگی کتاب را برداشت و با همان لحن سرد، شروع کرد به خواندن. اما تمام حرفش را قطع کرد.
«سوسن... نه اینجوری. با دل بخون.»
سیمین نگاهش را به تمام دوخت.
«تمام، من خستهام.»
تمام با همان لحن شوخ، اما با ناراحتی پنهان، گفت:
«سوسن... منم خستهام. ولی تو اینجایی. واسه همینه که دوست دارم.»
سیمین با همان لحن سرد، اما با نگاهی که یک ذره نرمتر شد، گفت:
«باشه. گوش کن.»
و با همان لحن، اما کمی آرامتر، شعر مولانا را خواند. تمام با چشمهای بسته، لبخندی روی لبهایش نشست و کمکم خوابش برد.
سیمین کتاب را بست و به تمام نگاه کرد. برای یک لحظه، نگاه سردش شکست و یک نگاه کوتاه و نرم به خواهرش انداخت. اما سریع آن را پنهان کرد و برگشت روی صندلی.
با خودش گفت: «خستهام... ولی چارهای نیست.»
صحنه چهارم: روزی که تمام حالش بد شد
صبح روز ششم بستری بود. تمام تب داشت. صورتش سرخ بود و نفسهایش تندتند بیرون میآمد. پزشکها دور تختش جمع شده بودند و سیمین گوشهی اتاق ایستاده بود و با همان نگاه بیحال، به آنها نگاه میکرد.
افسانه با چهرهای نگران، کنار تخت بود و با دکتر حرف میزد.
دکتر با لحنی جدی گفت: «عفونت ریه عود کرده. باید آنتیبیوتیک رو تغییر بدیم.»
تمام با صدایی که به سختی بیرون میآمد، گفت:
«سوسن... کجایی؟»
سیمین از گوشهٔ اتاق جلو آمد. همان لحن سرد، اما با قلبی که تندتند میزد، گفت:
«اینجام.»
تمام دستش را دراز کرد و سیمین ناچار دستش را گرفت.
«سوسن... من میترسم...»
سیمین با همان لحن بیاحساس، اما با دستی که محکمتر شد، گفت:
«تمام، نترس. خوب میشی.»
تمام با چشمهای خیس، به سیمین نگاه کرد.
«قول میدی؟»
سیمین با همان لحن سرد، گفت:
«قول میدم.»
اما در دلش، یک جای خالی بزرگ بود که میدانست ممکن است این قول را نتواند عملی کند.
صحنه پنجم: تمام و وحشت از سرنگ
بعدازظهر بود و تمام تازه از خواب بیدار شده بود. وقتی پرستار با سرنگ وارد شد، تمام شروع کرد به گریه کردن.
«سوسن... نزار بزنن... خواهش میکنم...»
سیمین با همان لحن سرد، از جا بلند شد و رفت کنار تخت.
«تمام، هر روز این کارو میکنیم. عادت کن.»
تمام با هقهق گفت:
«نمیتونم... درد داره... ازش متنفرم...»
سیمین با همان لحن بیاحساس، اما با دستی که محکم دست تمام را گرفت، گفت:
«تمام، گریه نکن. من اینجام. نگاه کن به من.»
تمام با چشمهای خیس به سیمین نگاه کرد. پرستار با دقت سرنگ را توی بازوی تمام فرو کرد. تمام با درد جیغ زد.
«آخ... سوسن...»
سیمین با همان لحن سرد، گفت:
«تموم شد. دیگه راحت باش.»
پرستار رفت و تمام با چشمهای خیس به سیمین نگاه کرد.
«سوسن... من از این آمپولها متنفرم.»
سیمین با همان لحن بیاحساس، گفت:
«میدونم. ولی چارهای نیست.»
تمام با همان لحن شوخ، اما با صدایی که میلرزید، گفت:
«سوسن... تو همیشه میگی چارهای نیست. ولی من میدونم که دوستم داری. اگه دوستم نداشتی، نمیومدی پیشم.»
سیمین چیزی نگفت. فقط دست تمام را رها کرد و برگشت روی صندلی. اما ته دلش، یک چیزی میگفت که حرف تمام درست بود.
با خودش گفت: «خستهام... ولی نمیتونم نرم.»
صحنه ششم: شب آخر بستری تمام
تمام داشت مرخص میشد. فردا صبح میتوانست برود خانه. تمام با همان لبخند شوخ همیشگی، روی تخت نشسته بود و با ذوق به سیمین نگاه میکرد.
تمام با همان لحن شوخ، گفت:
«سوسن! فردا میرم خونه! دیگه اینجا نیستم!»
سیمین با همان لحن سرد، اما با نگاهی که کمی نرمتر شده بود، گفت:
«میدونم. چند بار گفتی.»
تمام با همان لحن شیطون، گفت:
«چون خوشحالم! دلم برای خونه تنگ شده! دلم برای هودی صورتی تو تنگ شده!»
سیمین با همان لحن بیاحساس، گفت:
«تمام، هودی من رو نپوش.»
تمام با همان لحن شوخ، گفت:
«سوسن، تو که میدونی من هر چی دوست دارم میپوشم!»
سیمین با همان لحن سرد، اما با لبخندی که در گوشهٔ لبش نشسته بود، گفت:
«تمام، تو خیلی پررویی.»
تمام با همان لبخند، گفت:
«میدونم! به خاطر همینه که دوستم داری!»
سیمین با همان لحن بیاحساس، گفت:
«کی گفته دوست دارم؟»
تمام با همان نگاه شیطون، گفت:
«چشات میگه!»
سیمین با همان لحن سرد، گفت:
«تمام، تو زیادی به چشمهای من نگاه میکنی.»
تمام با همان لبخند، گفت:
«چون توی چشمات میتونم ببینم که دوستم داری!»

پارت11
