پارت12
هوای اتاق بیمارستان هنوز سرد بود. سیمین با کیف کوچکش وارد شد، روسری سفید و گلگلی را محکم روی سرش بسته بود و نگاه بیحالش به تخت تمام دوخته شده بود. همان صندلی همیشگی، همان بوی الکل، همان حس گیر کردن در یک روز تکراری.
تمام روی تخت دراز کشیده بود و با گوشیاش ویدئوی جدیدی از تام هالند نگاه میکرد. عینک آفتابی بزرگش را روی صورتش گذاشته بود و با همان لحن شوخ و نوجوانانهاش، بدون اینکه نگاهش را از گوشی بردارد، گفت:
«سوسن! بیا ببین! تام هالند تو یه مصاحبهی جدید یه چیز باحال گفته!»
سیمین بدون اینکه لبخند بزند، کنار تخت نشست و کیفش را روی صندلی انداخت.
«تمام، عینک رو بردار. تو بیمارستانی.»
تمام با بیحوصلگی عینک را روی پیشانیاش برد و با همان لحن شوخ گفت:
«سوسن، تو که هیچی از سینما نمیدونی! تام هالند بهترینه!»
سیمین با همان لحن سرد گفت:
«تمام، امروز چندمین باره که داری فیلم میبینی؟»
«چهارمین!» تمام با افتخار گفت. «ولی این یکی فرق داره! اینو دیشب نتونستم ببینم، چون پرستار اومد آمپول بزنه!»
سیمین با همان لحن بیاحساس گفت:
«تمام، اینقدر گوشی دستت نگیر. چشمات رو کور میکنی.»
تمام با همان لحن شوخ، گوشی را به سمت سیمین گرفت:
«بیا ببین! این صحنه رو تام هالند چقدر باحال بازی کرده!»
سیمین با بیحوصلگی گوشی را کنار زد.
«تمام، ول کن. امروز حوصله ندارم.»
تمام با ناراحتی ساختگی، گوشی را روی سینهاش گذاشت و با همان لحن نوجوانانهاش گفت:
«سوسن، تو همیشه اینقدر بدعنقی! مگه چند سالته؟ شصت سال؟»
سیمین با همان لحن سرد گفت:
«تمام، اینقدر پررو نباش.»
تمام با همان لبخند شیطانی، عینک را دوباره روی چشمهایش انداخت و با لحنی که تقلید از سیمین بود، گفت:
«بسم الله الرحمن الرحیم... خدایا شکرت که امروز آمپول ندارم...»
سیمین با همان لحن بیاحساس، اما با نگاهی که یک ذره نرمتر شد، گفت:
«تمام، تو واقعاً دیوونهای.»
تمام با افتخار گفت:
«میدونم! به خاطر همینه که دوستم داری!»
صحنه دوم: بعدازظهر، وقتی آمپول میرسد
صدای چرخهای گاری پرستار از راهرو میآمد. تمام که روی تخت نشسته بود و داشت تو اینستاگرام اسکرول میکرد، ناگهان یخ کرد. عینک را از روی چشمهایش برداشت و با نگاه ترسیده به در دوخت.
تمام با صدایی که میلرزید، گفت:
«سوسن... پرستار اومد.»
سیمین که روی صندلی لم داده بود و کتاب میخواند، نگاهش را بلند کرد.
«چی شد؟»
«آمپول... امروز آمپول دارم.» تمام داشت میلرزید. گوشی را کنار گذاشت و دستش را روی پتو فشار داد. «سوسن، من از آمپول متنفرم... بهش بگو امروز نزنه...»
سیمین با همان لحن سرد، اما با نگاهی که نگران بود، گفت:
«تمام، هر روز آمپول داری. عادت کن.»
تمام با چشمانی که برق اشک داشت، گفت:
«سوسن... خواهش میکنم... پیشم بمون.»
سیمین با همان لحن بیاحساس، از جا بلند شد و رفت کنار تخت. دستش را روی دست تمام گذاشت و با همان لحن سرد گفت:
«باشه. میمونم.»
پرستار وارد شد. یک زن میانسال با چهرهای خسته اما مهربان. سرنگ را در دست داشت. تمام با دیدن سرنگ، دستش را محکم روی پتویش فشار داد و چشمهایش را بست.
پرستار با لحنی آرام گفت: «تمام جان، فقط یک لحظه. خیلی سریع تموم میشه.»
تمام با صدایی که میلرزید، گفت:
«سوسن... دستم رو بگیر.»
سیمین با همان لحن سرد، اما با دستی که محکم دست تمام را گرفت، گفت:
«تمام، گریه نکن. این آمپول واسه خوب شدنتِ.»
تمام با چشمهای بسته و دستی که محکم دست سیمین را چسبیده بود، نفسهای کوتاهی میکشید. پرستار با دقت سرنگ را توی بازوی لاغر تمام فرو کرد. تمام با درد هقهقی زد.
«آخ... سوسن... درد داشت...»
سیمین با همان لحن سرد، اما با دستی که محکمتر شد، گفت:
«تموم شد. دیگه راحت باش.»
پرستار که رفت، تمام با چشمهای خیس به سیمین نگاه کرد. گوشی را برداشت و با همان لحن شوخ، اما با صدایی که میلرزید، گفت:
«سوسن... ببین این میم رو... خندم گرفت...»
سیمین با همان لحن بیاحساس، گفت:
«تمام، تو تازه گریه کردی، حالا داری میم میبینی؟»
تمام با همان لحن شوخ، گفت:
«چون باید بخندم! اگه نخندم، میمیرم!»
سیمین با همان لحن سرد، گفت:
«تمام، اینقدر اغراق نکن.»
تمام با همان لحن نوجوانانه، گفت:
«سوسن، تو که هیچی از طنز نمیدونی!»
صحنه سوم: شب، وقتی تمام بیقرار است
شب شده بود. چراغهای بیمارستان کمنور بودند و صدای گهگاهی پرستاران از راهرو میآمد. تمام روی تخت دراز کشیده بود و با گوشیاش ویدئو میدید. عینک آفتابی را روی چشمهایش گذاشته بود و هر چند دقیقه یک بار میخندید.
سیمین روی صندلی کنار تخت نشسته بود و با همان نگاه بیحال، به تمام نگاه میکرد.
سیمین با همان لحن سرد گفت:
«تمام، چراغ رو خاموش کن. خوابم میاد.»
تمام بدون اینکه نگاهش را از گوشی بردارد، گفت:
«سوسن، این صحنه رو ببین! تام هالند اینجا چقدر باحاله!»
سیمین با ناراحتی گفت:
«تمام، من خستهام. میخوام بخوابم.»
تمام با همان لحن شوخ، گوشی را به سمت سیمین گرفت:
«فقط یک دقیقه! ببین!»
سیمین با بیحوصلگی گوشی را کنار زد.
«تمام، ول کن.»
تمام با همان لحن نوجوانانه، گوشی را روی سینهاش گذاشت و با ناراحتی ساختگی گفت:
«سوسن، تو همیشه اینقدر جدی هستی! مگه نمیدونی که زندگی کوتاهه؟ باید لذت برد!»
سیمین با همان لحن سرد، گفت:
«تمام، تو که توی بیمارستانی. از کجا میدونی زندگی کوتاهه؟»
تمام با همان لحن شوخ، اما با ناراحتی پنهان، گفت:
«چون هر روز میبینم که چقدر زود میگذره. واسه همینه که تا میتونم فیلم میبینم و میخندم.»
سیمین با همان لحن بیاحساس، اما با نگاهی که یک ذره نرمتر شد، گفت:
«باشه. بذار یه کم ببینم.»
تمام با ذوق گوشی را به سمت سیمین گرفت و با همان لحن نوجوانانه گفت:
«نگاه کن! تام هالند تو این صحنه...»
صحنه چهارم: روزی که تمام حالش بد شد
صبح روز ششم بستری بود. تمام تب داشت. صورتش سرخ بود و نفسهایش تندتند بیرون میآمد. گوشی روی پتو افتاده بود و عینک آفتابی روی میز کنار تخت. پزشکها دور تختش جمع شده بودند و سیمین گوشهی اتاق ایستاده بود و با همان نگاه بیحال، به آنها نگاه میکرد.
افسانه با چهرهای نگران، کنار تخت بود و با دکتر حرف میزد.
دکتر با لحنی جدی گفت: «عفونت ریه عود کرده. باید آنتیبیوتیک رو تغییر بدیم.»
تمام با صدایی که به سختی بیرون میآمد، گفت:
«سوسن... کجایی؟ گوشیم کو؟»
سیمین از گوشهٔ اتاق جلو آمد. همان لحن سرد، اما با قلبی که تندتند میزد، گفت:
«اینجام. گوشیت رو زمین انداختی.»
تمام دستش را دراز کرد و سیمین ناچار گوشی را برداشت و به دستش داد.
«سوسن... من میترسم...»
سیمین با همان لحن بیاحساس، اما با دستی که محکمتر شد، گفت:
«تمام، نترس. خوب میشی.»
تمام با چشمهای خیس، به سیمین نگاه کرد.
«قول میدی؟»
سیمین با همان لحن سرد، گفت:
«قول میدم.»
تمام با همان لحن شوخ، اما با صدایی که میلرزید، گفت:
«اگه خوب شدم، با هم میریم سینما. فیلم جدید مارول رو میبینیم.»
سیمین با همان لحن بیاحساس، گفت:
«باشه.»
تمام با همان لبخند، گفت:
«قول دادی!»
صحنه پنجم: تمام و وحشت از سرنگ
بعدازظهر بود و تمام تازه از خواب بیدار شده بود. داشت تو اینستاگرام پست جدید تام هالند رو نگاه میکرد که پرستار با سرنگ وارد شد. تمام با دیدن سرنگ، گوشی را پرت کرد روی پتو و شروع کرد به گریه کردن.
«سوسن... نزار بزنن... خواهش میکنم...»
سیمین با همان لحن سرد، از جا بلند شد و رفت کنار تخت.
«تمام، هر روز این کارو میکنیم. عادت کن.»
تمام با هقهق گفت:
«نمیتونم... درد داره... ازش متنفرم...»
سیمین با همان لحن بیاحساس، اما با دستی که محکم دست تمام را گرفت، گفت:
«تمام، گریه نکن. من اینجام. نگاه کن به من.»
تمام با چشمهای خیس به سیمین نگاه کرد. پرستار با دقت سرنگ را توی بازوی تمام فرو کرد. تمام با درد جیغ زد.
«آخ... سوسن...»
سیمین با همان لحن سرد، گفت:
«تموم شد. دیگه راحت باش.»
پرستار رفت و تمام با چشمهای خیس به سیمین نگاه کرد. گوشی را برداشت و با همان لحن شوخ، اما با صدایی که میلرزید، گفت:
«سوسن... ببین این میم رو... تام هالند رو مسخره کرده...»
سیمین با همان لحن بیاحساس، گفت:
«تمام، تو تازه گریه کردی، حالا داری میم میبینی؟»
تمام با همان لحن نوجوانانه، گفت:
«چون میم باعث میشه بخندم! و خنده بهترین داروئه!»
سیمین با همان لحن سرد، گفت:
«تمام، اینقدر اغراق نکن.»
تمام با همان لبخند، گفت:
«سوسن، تو که هیچی از زندگی نمیدونی!»
صحنه ششم: شب آخر بستری تمام
تمام داشت مرخص میشد. فردا صبح میتوانست برود خانه. تمام با عینک آفتابی روی چشمهایش، روی تخت نشسته بود و داشت ویدئوی جدیدی از تام هالند نگاه میکرد. با ذوق به سیمین نگاه کرد و گفت:
«سوسن! فردا میرم خونه! دیگه اینجا نیستم!»
سیمین با همان لحن سرد، اما با نگاهی که کمی نرمتر شده بود، گفت:
«میدونم. چند بار گفتی.»
تمام با همان لحن شیطون، گفت:
«چون خوشحالم! دلم برای خونه تنگ شده! دلم برای هودی صورتی تو تنگ شده!»
سیمین با همان لحن بیاحساس، گفت:
«تمام، هودی من رو نپوش.»
تمام با همان لحن شوخ، گفت:
«سوسن، تو که میدونی من هر چی دوست دارم میپوشم!»
سیمین با همان لحن سرد، اما با لبخندی که در گوشهٔ لبش نشسته بود، گفت:
«تمام، تو خیلی پررویی.»
تمام با همان لبخند، گفت:
«میدونم! به خاطر همینه که دوستم داری!»
سیمین با همان لحن بیاحساس، گفت:
«کی گفته دوست دارم؟»
تمام با همان نگاه شیطون، عینک را روی پیشانیاش برد و گفت:
«چشات میگه! و تام هالند هم میگه!»
سیمین با همان لحن سرد، گفت:
«تمام، تام هالند که من رو نمیشناسه.»
تمام با همان لبخند، گفت:
«ولی من میشناسمت! میدونم که دوستم داری! حتی اگه اخمو باشی!»
سیمین چیزی نگفت. فقط نگاهش را به پنجره دوخت. اما ته دلش، یک چیزی میگفت که حرف تمام درست بود.

پارت12
