رمان سیمین

پارت13

1405/5/7 0:16
نویسنده : فرد
73 بازدید
اشتراک گذاری

تمام با همان عینک آفتابی و گوشی در دست داشت از بیمارستان خارج می‌شد. سیمین کنارش راه می‌رفت.

«سوسن! عکس بگیر! عکس بگیر!» تمام با ذوق گفت.

سیمین با ناراحتی: «از چی؟»

تمام با تعجب: «از در بیمارستان! واسه استوری!»

سیمین با بی‌حالی: «تمام...»

تمام با التماس: «بیاااا سوسن! فقط یه عکس!»

سیمین در نهایت گوشی را گرفت و از تمام جلوی در بیمارستان عکس گرفت.

تمام با خوشحالی گفت: «عالی شد! بذار ببینم... آهان، نه، این یکی رو پاک کن، من چشمم بسته‌ست...»

سیمین با ناراحتی: «تمام، ما داریم می‌ریم خونه!»

تمام با بی‌تفاوتی: «یک دقیقه!»

سیمین به مایک نگاه کرد که داشت لبخند می‌زد.

مایک با شوخی گفت: «ویژگیای که وقتی بچه بودی نداشتی.»

سیمین با خستگی: «نه. من هیچوقت بچه نبودم.»

و به تمام نگاه کرد که داشت با عینک آفتابی و گوشی، فیلم می‌گرفت از همه چیز.

«ولی خوشحالم که تمام بچه‌ست. حتی اگه کلیشه‌ای.»

تمام برگشت و با ذوق گفت: «سوسن! بیا اینجا! می‌خوام با تو یه ویدئو بگیرم!»

سیمین با اخم: «نه.»

تمام با التماس: «بیاااا!»

سیمین با ناراحتی به طرف تمام رفت و کنارش ایستاد.

تمام با هیجان گفت: «به دوربین نگاه کن و بگو: «تمام بهترین خواهر دنیاس!»»

سیمین با بی‌حالی به دوربین نگاه کرد و گفت: «تمام بهترین خواهر کلیشه‌ای دنیاس.»

تمام خندید: «همینم کافیه!»

و فیلم را قطع کرد. سیمین نگاهش کرد. در حالی که تمام می‌خندید، اشک در چشمان سیمین جمع شد. اشکی که هیچ‌کس نمی‌دید.

«سوسن...» تمام ناگهان گفت. «چرا گریه می‌کنی؟»

سیمین سریع چشمانش را پاک کرد.

«نه عزیزم. فقط خوشحالم که خونه می‌ری.»

تمام سیمین را بغل کرد. محکم.

«منم خوشحالم. چون با تو می‌رم خونه.»

سیمین بغلش کرد و به موهایش بوسه زد. بوسه‌ای که تمام ندید.

سیمین داشت برای تمام غذا می‌ریخت. تمام اما توجهی به بشقاب نداشت. داشت تندتند با انگشت‌هایش روی گوشی تایپ می‌کرد.

«تمام، بیا بخور.»

تمام با عجله گفت: «یک دقیقه صبر کن! دارم با رها چت می‌کنم.»

سیمین با ناراحتی: «کی رها؟»

تمام با تعجب: «رها! همون رها که توی مدرسه کنارم می‌نشینه! نگفتم برات؟»

سیمین با بی‌حوصلگی: «نه، نگفتی.»

تمام با ذوق: «آره، اون دختره که موهاش فرفریه... آهان، راستی برات بگم امروز صبح بهم گفت که اون پسر کلاس هشتم...»

سیمین با پرخاش: «تمام! بیا غذا بخور!»

تمام گوشی را روی سینه‌اش گذاشت و با چهره‌ای گرفته گفت: «چرا داد می‌زنی سوسن؟ من دارم بهت می‌گم...»

سیمین با خستگی: «به من می‌گی که پسر کلاس هشتم چی؟»

تمام با لبخند دوباره گفت: «به رها پیام داده! من بهش گفتم که...»

سیمین بشقاب را جلوی تمام گذاشت.

«بخور بعداً بگو.»

تمام با ناراحتی قاشق را برداشت و یک قاشق غذا خورد. بعد دوباره گوشی را برداشت.

سیمین با ناامیدی به مایک نگاه کرد که توی گوشهٔ اتاق نشسته بود و لبخند می‌زد.


🏥 اتاق ۲۰۴ - صبح

سیمین وارد اتاق شد. انتظار داشت تمام را در حال استراحت ببیند، اما...

تمام روی تخت نشسته بود، عینک آفتابی بزرگش را زده بود، گوشی موبایل را جلوی صورتش گرفته بود و داشت با صدای بلند می‌خندید.

«سلام سوسن! بیا ببین! این ویدئو رو ببین!»

سیمین با اخم به او نگاه کرد.

«چرا عینک زدی؟ تو اتاقی!»

تمام بدون اینکه نگاهش را از گوشی بردارد، گفت: «حال میده دیگه! حس فیلم‌های هالیوودی دارم!»

سیمین کیفش را گذاشت زمین و با بی‌حوصلگی گفت: «حالت خوبه که امروز.»

تمام گوشی را پایین آورد و با ذوق گفت: «آره! دیشب تبم ریخت! دکتر گفت تا سه روز دیگه می‌تونم برم خونه!»

سیمین با تعجب پرسید: «چه خبر خوبی.»

تمام با خوشحالی ادامه داد: «الان دارم ویدئوهای مرد عنکبوتی جدید رو می‌بینم. تام هالند خیلی بامزه‌ست تو این فیلم!»

سیمین نزدیکتر رفت و نگاهی به گوشی تمام انداخت.

«مگه چند بار دیدیش؟»

تمام با جدیت گفت: «پنج بار. ولی اینبار با دوبلهٔ فارسی جدید!»

سیمین با ناراحتی گفت: «تمام... تو توی بیمارستانی. قراره استراحت کنی.»

تمام با بی‌تفاوتی پاسخ داد: «استراحت می‌کنم! دارم دراز کشیده‌ام!»

و دوباره گوشی را برداشت.

سیمین نفس عمیقی کشید. نگاهش به خواهر کوچکتر افتاد. تمام چهارده سالش بود، اما رفتارش مثل یک بچهٔ ده ساله بود. یا شاید هم مثل هر نوجوان دیگری.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رمان سیمین می باشد