رمان سیمین

پارت14

1405/5/7 0:17
نویسنده : فرد
78 بازدید
اشتراک گذاری


سیمین با کیف کوچکش وارد اتاق شد. هنوز روسری سفید و گل‌گلی را مرتب نکرده بود که تمام از تخت با همان عینک آفتابی بزرگ و گوشی به دست، با ذوق فریاد زد:

«سوسن! بیا ببین! تام هالند تو یه استوری جدید...»

سیمین ناگهان ایستاد. صورتش جمع شد. با همان لحن سرد، اما با ناراحتی واضح، گفت:

«تمام، چند بار گفتم بهم نگو سوسن؟»

تمام با همان لحن شوخ، عینک را روی پیشانی‌اش برد و گفت:

«چرا؟ سوسن که اسم قشنگیه!»

سیمین با همان لحن، اما با صدایی که سردتر شد، گفت:

«یاد کولی‌ها میوفتم. مرگ.»

تمام با خنده گفت:

«سوسن جان، تو که کولی نیستی!»

سیمین با همان لحن بی‌احساس، کیفش را پرت کرد روی صندلی و با ناراحتی گفت:

«تمام، اگه یه بار دیگه بهم بگی سوسن، می‌رم.»

تمام با همان لحن نوجوانانه، گوشی را روی سینه‌اش گذاشت و با ناراحتی ساختگی گفت:

«خب... سیمین... خوبه؟»

سیمین با همان لحن سرد، نشست روی صندلی و گفت:

«بهتر.»

تمام با همان لبخند شیطانی، زیر لب گفت:

«سوسن...»

سیمین با ناراحتی نگاهش کرد:

«تمام!»

تمام با خنده گفت:

«شوخی کردم! سیمین جان!»

صحنه دوم: وقتی افسانه می‌گوید سوسن
ظهر بود. افسانه با یک سینی غذا وارد اتاق شد. نگاهش به سیمین افتاد و با همان لحن رسمی همیشگی گفت:

«سوسن جان، بیا غذا بخور.»

سیمین نگاهش را به افسانه دوخت. با همان لحن سرد، اما با ناراحتی واضح، گفت:

«افسانه جان، اسم من سیمینِ.»

افسانه با همان لحن، اما با ناراحتی پنهان، گفت:

«سوسن که اسم قشنگیه. تو بچگی خیلی بهت می‌ومد.»

سیمین با همان لحن بی‌احساس، گفت:

«بچگی تموم شد.»

تمام از تخت با همان لحن شوخ، وسط حرفشان پرید:

«افسانه جان! بهش نگو سوسن! از کولی‌ها بدش میاد!»

افسانه با ناراحتی نگاهش کرد:

«کولی؟ سیمین جان، تو که کولی نیستی.»

سیمین با همان لحن سرد، گفت:

«می‌دونم. ولی یادم میوفته.»

تمام با همان لبخند شیطانی، زیر لب گفت:

«سوسن کولی...»

سیمین با ناراحتی نگاهش کرد:

«تمام!»

تمام با خنده گفت:

«شوخی کردم!»

افسانه با همان لحن رسمی، سینی را روی میز کنار تخت گذاشت و گفت:

«خب... سیمین جان. غذا بخور.»

صحنه سوم: وقتی سایه صدایش می‌کنند
بعدازظهر بود. سیمین داشت توی گوشه‌ی اتاق کتاب می‌خواند. تمام با گوشیاش ویدئو می‌دید. ناگهان پری‌جون وارد شد و با همان لحن مهربان همیشگی گفت:

«سایه جان! بیا برات چای آوردم!»

سیمین ناگهان کتاب را بست. صورتش جمع شد. با همان لحن سرد، اما با ناراحتی واضح، گفت:

«پری‌جون! بهم نگو سایه!»

پری‌جون با تعجب گفت:

«چرا عزیزم؟ تو بچگی که خیلی دوست داشتی...»

سیمین با همان لحن بی‌احساس، گفت:

«بچگی تموم شد. و از سایه هم بدتر بد میاد.»

تمام از تخت با همان لحن شوخ، عینک را روی پیشانی‌اش برد و گفت:

«پری‌جون! بهش نگو سایه! یادش میوفته که باباش رو همه جا دنبال می‌کرده!»

پری‌جون با خنده گفت:

«آره! یادم میاد! سیمین کوچولو مثل سایه دنبال سام می‌رفت!»

سیمین با ناراحتی نگاهش کرد:

«پری‌جون! لطفاً...»

تمام با همان لبخند شیطانی، از تخت بلند شد و با لحنی که تقلید از سیمین کوچولو بود، گفت:

«بابا! بابا! منو ببر! منو ببر!»

سیمین با ناراحتی نگاهش کرد:

«تمام! بس کن!»

تمام با خنده روی تخت نشست و گفت:

«سایه جان! ناراحت نشو!»

سیمین با همان لحن سرد، گفت:

«اگه یه بار دیگه بهم بگی سایه یا سوسن، می‌رم خونه.»

تمام با همان لحن نوجوانانه، گفت:

«خب... سیمین جان... خوبه؟»

سیمین با همان لحن بی‌احساس، کتاب را باز کرد و گفت:

«بهتر.»

پری‌جون با همان لحن مهربان، چای را روی میز کنار سیمین گذاشت و گفت:

«سیمین جان... چای رو بخور. قندش کمه.»

صحنه چهارم: شب، وقتی تمام او را مسخره می‌کند
شب شده بود. چراغ‌های بیمارستان کم‌نور بودند. تمام روی تخت دراز کشیده بود و با گوشیاش ویدئو می‌دید. سیمین روی صندلی نشسته بود و کتاب می‌خواند.

تمام ناگهان با همان لحن شوخ، عینک را روی چشم‌هایش انداخت و گفت:

«سوسن... سایه... سیمین... کدوم رو بیشتر دوست داری؟»

سیمین با همان لحن سرد، بدون اینکه نگاهش را از کتاب بردارد، گفت:

«هیچکدوم.»

تمام با همان لحن نوجوانانه، گفت:

«خب... من بهت می‌گم سیمین. ولی توی دلم می‌گم سوسن.»

سیمین با ناراحتی نگاهش کرد:

«تمام!»

تمام با خنده گفت:

«شوخی کردم! سیمین جان!»

سیمین با همان لحن بی‌احساس، گفت:

«تمام، اگه یه بار دیگه شوخی کنی، می‌رم.»

تمام با همان لحن شوخ، اما با ناراحتی پنهان، گفت:

«سیمین... نرو. من شوخی نمی‌کنم. قول می‌دم.»

سیمین با همان لحن سرد، اما با نگاهی که یک ذره نرم‌تر شد، گفت:

«قول می‌دی؟»

تمام با همان لبخند، گفت:

«قول می‌دم. ولی تو هم قول بده که نری.»

سیمین با همان لحن بی‌احساس، گفت:

«باشه.»

تمام با همان لبخند شیطانی، زیر لب گفت:

«سوسن...»

سیمین با ناراحتی نگاهش کرد:

«تمام!»

تمام با خنده گفت:

«شوخی کردم!»

صحنه پنجم: مدرسه و اسم سیمینی
چند روز بعد، تمام مرخص شد و به خانه برگشت. سیمین توی اتاقش بود و داشت درس می‌خواند. تلفنش زنگ خورد. دوستش زهرا بود.

سیمین گوشی را برداشت و با همان لحن سرد، اما کمی گرم‌تر گفت:

«سلام زهرا.»

زهرا با همان انرژی همیشگی گفت: «سیمینی! کجایی؟»

سیمین با همان لحن معمولی، گفت:

«خونه‌ام.»

زهرا با همان لحن گفت: «آهان! پس سوسن کوچولو اومده خونه!»

سیمین با ناراحتی گفت:

«زهرا! بهم نگو سوسن!»

زهرا با خنده گفت: «خب... سیمینی جان! خوبه؟»

سیمین با همان لحن بی‌احساس، گفت:

«بهتر.»

زهرا با همان لحن شوخ گفت: «سیمینی، تو که همیشه بدعنقی!»

سیمین با همان لحن سرد، گفت:

«می‌دونم.»

زهرا با همان لحن گفت: «بیا فردا بریم کافه!»

سیمین با همان لحن معمولی، اما با کمی ناراحتی، گفت:

«نمی‌تونم. افسانه گفته باید برم بیمارستان.»

زهرا با ناراحتی گفت: «بازم؟ سیمینی، تو که همیشه توی بیمارستانی!»

سیمین با همان لحن بی‌احساس، گفت:

«چاره‌ای نیست.»


صحنه ششم: تمام و مسخره کردن اسم‌ها


عصر بود. تمام با همان هودی صورتی دزدکی از کمد سیمین، روی صندلی چرخدار نشسته بود و داشت نقاشی می‌کشید. سیمین وارد اتاق شد و با ناراحتی نگاهش کرد.

سیمین با همان لحن سرد، گفت:

«تمام، دوباره هودی من رو پوشیدی؟»

تمام بدون اینکه نگاهش را از دفترچه بردارد، با همان لحن شوخ گفت:

«سوسن جان! این هودی مال من شد!»

سیمین با ناراحتی گفت:

«تمام! گفتم بهم نگو سوسن!»

تمام با همان لحن نوجوانانه، نگاهش را بلند کرد و گفت:

«خب... سایه جان! خوبه؟»

سیمین با ناراحتی گفت:

«تمام!»

تمام با خنده گفت:

«سیمین جان! خوبه؟»

سیمین با همان لحن بی‌احساس، گفت:

«بهتر.»

تمام با همان لبخند شیطانی، دفترچه را کنار گذاشت و با لحنی که تقلید از سیمین کوچولو بود، گفت:

«بابا! بابا! منو ببر! منو ببر! من سایه‌ام!»

سیمین با ناراحتی نگاهش کرد:

«تمام! اگه یه بار دیگه این کارو بکنی، می‌رم!»

تمام با همان لحن شوخ، اما با ناراحتی پنهان، گفت:

«نرو سیمین! من شوخی نمی‌کنم! قول می‌دم!»

سیمین با همان لحن سرد، اما با نگاهی که یک ذره نرم‌تر شد، گفت:

«قول می‌دی دیگه بهم نگی سوسن و سایه؟»

تمام با همان لبخند، گفت:

«قول می‌دم. ولی تو هم قول بده که نری.»

سیمین با همان لحن بی‌احساس، گفت:

«باشه.»

تمام با همان لبخند شیطانی، زیر لب گفت:

«سوسن سایه...»

سیمین با ناراحتی نگاهش کرد:

«تمام!»

تمام با خنده گفت:

«شوخی کردم! سیمین جان!»

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رمان سیمین می باشد