پارت14
سیمین با کیف کوچکش وارد اتاق شد. هنوز روسری سفید و گلگلی را مرتب نکرده بود که تمام از تخت با همان عینک آفتابی بزرگ و گوشی به دست، با ذوق فریاد زد:
«سوسن! بیا ببین! تام هالند تو یه استوری جدید...»
سیمین ناگهان ایستاد. صورتش جمع شد. با همان لحن سرد، اما با ناراحتی واضح، گفت:
«تمام، چند بار گفتم بهم نگو سوسن؟»
تمام با همان لحن شوخ، عینک را روی پیشانیاش برد و گفت:
«چرا؟ سوسن که اسم قشنگیه!»
سیمین با همان لحن، اما با صدایی که سردتر شد، گفت:
«یاد کولیها میوفتم. مرگ.»
تمام با خنده گفت:
«سوسن جان، تو که کولی نیستی!»
سیمین با همان لحن بیاحساس، کیفش را پرت کرد روی صندلی و با ناراحتی گفت:
«تمام، اگه یه بار دیگه بهم بگی سوسن، میرم.»
تمام با همان لحن نوجوانانه، گوشی را روی سینهاش گذاشت و با ناراحتی ساختگی گفت:
«خب... سیمین... خوبه؟»
سیمین با همان لحن سرد، نشست روی صندلی و گفت:
«بهتر.»
تمام با همان لبخند شیطانی، زیر لب گفت:
«سوسن...»
سیمین با ناراحتی نگاهش کرد:
«تمام!»
تمام با خنده گفت:
«شوخی کردم! سیمین جان!»
صحنه دوم: وقتی افسانه میگوید سوسن
ظهر بود. افسانه با یک سینی غذا وارد اتاق شد. نگاهش به سیمین افتاد و با همان لحن رسمی همیشگی گفت:
«سوسن جان، بیا غذا بخور.»
سیمین نگاهش را به افسانه دوخت. با همان لحن سرد، اما با ناراحتی واضح، گفت:
«افسانه جان، اسم من سیمینِ.»
افسانه با همان لحن، اما با ناراحتی پنهان، گفت:
«سوسن که اسم قشنگیه. تو بچگی خیلی بهت میومد.»
سیمین با همان لحن بیاحساس، گفت:
«بچگی تموم شد.»
تمام از تخت با همان لحن شوخ، وسط حرفشان پرید:
«افسانه جان! بهش نگو سوسن! از کولیها بدش میاد!»
افسانه با ناراحتی نگاهش کرد:
«کولی؟ سیمین جان، تو که کولی نیستی.»
سیمین با همان لحن سرد، گفت:
«میدونم. ولی یادم میوفته.»
تمام با همان لبخند شیطانی، زیر لب گفت:
«سوسن کولی...»
سیمین با ناراحتی نگاهش کرد:
«تمام!»
تمام با خنده گفت:
«شوخی کردم!»
افسانه با همان لحن رسمی، سینی را روی میز کنار تخت گذاشت و گفت:
«خب... سیمین جان. غذا بخور.»
صحنه سوم: وقتی سایه صدایش میکنند
بعدازظهر بود. سیمین داشت توی گوشهی اتاق کتاب میخواند. تمام با گوشیاش ویدئو میدید. ناگهان پریجون وارد شد و با همان لحن مهربان همیشگی گفت:
«سایه جان! بیا برات چای آوردم!»
سیمین ناگهان کتاب را بست. صورتش جمع شد. با همان لحن سرد، اما با ناراحتی واضح، گفت:
«پریجون! بهم نگو سایه!»
پریجون با تعجب گفت:
«چرا عزیزم؟ تو بچگی که خیلی دوست داشتی...»
سیمین با همان لحن بیاحساس، گفت:
«بچگی تموم شد. و از سایه هم بدتر بد میاد.»
تمام از تخت با همان لحن شوخ، عینک را روی پیشانیاش برد و گفت:
«پریجون! بهش نگو سایه! یادش میوفته که باباش رو همه جا دنبال میکرده!»
پریجون با خنده گفت:
«آره! یادم میاد! سیمین کوچولو مثل سایه دنبال سام میرفت!»
سیمین با ناراحتی نگاهش کرد:
«پریجون! لطفاً...»
تمام با همان لبخند شیطانی، از تخت بلند شد و با لحنی که تقلید از سیمین کوچولو بود، گفت:
«بابا! بابا! منو ببر! منو ببر!»
سیمین با ناراحتی نگاهش کرد:
«تمام! بس کن!»
تمام با خنده روی تخت نشست و گفت:
«سایه جان! ناراحت نشو!»
سیمین با همان لحن سرد، گفت:
«اگه یه بار دیگه بهم بگی سایه یا سوسن، میرم خونه.»
تمام با همان لحن نوجوانانه، گفت:
«خب... سیمین جان... خوبه؟»
سیمین با همان لحن بیاحساس، کتاب را باز کرد و گفت:
«بهتر.»
پریجون با همان لحن مهربان، چای را روی میز کنار سیمین گذاشت و گفت:
«سیمین جان... چای رو بخور. قندش کمه.»
صحنه چهارم: شب، وقتی تمام او را مسخره میکند
شب شده بود. چراغهای بیمارستان کمنور بودند. تمام روی تخت دراز کشیده بود و با گوشیاش ویدئو میدید. سیمین روی صندلی نشسته بود و کتاب میخواند.
تمام ناگهان با همان لحن شوخ، عینک را روی چشمهایش انداخت و گفت:
«سوسن... سایه... سیمین... کدوم رو بیشتر دوست داری؟»
سیمین با همان لحن سرد، بدون اینکه نگاهش را از کتاب بردارد، گفت:
«هیچکدوم.»
تمام با همان لحن نوجوانانه، گفت:
«خب... من بهت میگم سیمین. ولی توی دلم میگم سوسن.»
سیمین با ناراحتی نگاهش کرد:
«تمام!»
تمام با خنده گفت:
«شوخی کردم! سیمین جان!»
سیمین با همان لحن بیاحساس، گفت:
«تمام، اگه یه بار دیگه شوخی کنی، میرم.»
تمام با همان لحن شوخ، اما با ناراحتی پنهان، گفت:
«سیمین... نرو. من شوخی نمیکنم. قول میدم.»
سیمین با همان لحن سرد، اما با نگاهی که یک ذره نرمتر شد، گفت:
«قول میدی؟»
تمام با همان لبخند، گفت:
«قول میدم. ولی تو هم قول بده که نری.»
سیمین با همان لحن بیاحساس، گفت:
«باشه.»
تمام با همان لبخند شیطانی، زیر لب گفت:
«سوسن...»
سیمین با ناراحتی نگاهش کرد:
«تمام!»
تمام با خنده گفت:
«شوخی کردم!»
صحنه پنجم: مدرسه و اسم سیمینی
چند روز بعد، تمام مرخص شد و به خانه برگشت. سیمین توی اتاقش بود و داشت درس میخواند. تلفنش زنگ خورد. دوستش زهرا بود.
سیمین گوشی را برداشت و با همان لحن سرد، اما کمی گرمتر گفت:
«سلام زهرا.»
زهرا با همان انرژی همیشگی گفت: «سیمینی! کجایی؟»
سیمین با همان لحن معمولی، گفت:
«خونهام.»
زهرا با همان لحن گفت: «آهان! پس سوسن کوچولو اومده خونه!»
سیمین با ناراحتی گفت:
«زهرا! بهم نگو سوسن!»
زهرا با خنده گفت: «خب... سیمینی جان! خوبه؟»
سیمین با همان لحن بیاحساس، گفت:
«بهتر.»
زهرا با همان لحن شوخ گفت: «سیمینی، تو که همیشه بدعنقی!»
سیمین با همان لحن سرد، گفت:
«میدونم.»
زهرا با همان لحن گفت: «بیا فردا بریم کافه!»
سیمین با همان لحن معمولی، اما با کمی ناراحتی، گفت:
«نمیتونم. افسانه گفته باید برم بیمارستان.»
زهرا با ناراحتی گفت: «بازم؟ سیمینی، تو که همیشه توی بیمارستانی!»
سیمین با همان لحن بیاحساس، گفت:
«چارهای نیست.»
صحنه ششم: تمام و مسخره کردن اسمها
عصر بود. تمام با همان هودی صورتی دزدکی از کمد سیمین، روی صندلی چرخدار نشسته بود و داشت نقاشی میکشید. سیمین وارد اتاق شد و با ناراحتی نگاهش کرد.
سیمین با همان لحن سرد، گفت:
«تمام، دوباره هودی من رو پوشیدی؟»
تمام بدون اینکه نگاهش را از دفترچه بردارد، با همان لحن شوخ گفت:
«سوسن جان! این هودی مال من شد!»
سیمین با ناراحتی گفت:
«تمام! گفتم بهم نگو سوسن!»
تمام با همان لحن نوجوانانه، نگاهش را بلند کرد و گفت:
«خب... سایه جان! خوبه؟»
سیمین با ناراحتی گفت:
«تمام!»
تمام با خنده گفت:
«سیمین جان! خوبه؟»
سیمین با همان لحن بیاحساس، گفت:
«بهتر.»
تمام با همان لبخند شیطانی، دفترچه را کنار گذاشت و با لحنی که تقلید از سیمین کوچولو بود، گفت:
«بابا! بابا! منو ببر! منو ببر! من سایهام!»
سیمین با ناراحتی نگاهش کرد:
«تمام! اگه یه بار دیگه این کارو بکنی، میرم!»
تمام با همان لحن شوخ، اما با ناراحتی پنهان، گفت:
«نرو سیمین! من شوخی نمیکنم! قول میدم!»
سیمین با همان لحن سرد، اما با نگاهی که یک ذره نرمتر شد، گفت:
«قول میدی دیگه بهم نگی سوسن و سایه؟»
تمام با همان لبخند، گفت:
«قول میدم. ولی تو هم قول بده که نری.»
سیمین با همان لحن بیاحساس، گفت:
«باشه.»
تمام با همان لبخند شیطانی، زیر لب گفت:
«سوسن سایه...»
سیمین با ناراحتی نگاهش کرد:
«تمام!»
تمام با خنده گفت:
«شوخی کردم! سیمین جان!»

پارت14
