پارت 3
🌅 روزی که سیمین فهمید: راز بزرگ
فصل چهارم: حقیقت پنهان
صبح روز بعد، هوا ابری بود. باد خنکی از پنجرهٔ باز میوزید و پردههای سفید را تکان میداد. سیمین با چشمهای سنگین از خواب بیدار شد. کنارش خالی بود. تمام رفته بود پایین.
سیمین بلند شد و لباس خوابش را عوض کرد. موهایش را جمع کرد و با بیحوصلگی روسری سفیدش را روی سرش انداخت. دیشب تمام گریه کرده بود. دیشب سیمین قول داده بود که ازش حمایت کند. دیشب...
صدای ماشین از حیاط بلند شد. سیمین به پنجره رفت. سام داشت میرفت. بابک و تمام هم سوار ماشین شده بودند. معلوم بود قرار است جایی بروند.
سیمین اخم کرد. قرار نبود امروز جایی بروند. اما نگاهی به آشپزخانه انداخت. افسانه نبود. فقط سام بود که داشت از در بیرون میرفت.
سیمین با خودش گفت: «کجا رفتن؟»
هیچ کس جوابش را نداد. خانه ساکت بود. سیمین پایین آمد. افسانه در آشپزخانه نبود. سام در حیاط ایستاده بود و با تلفن حرف میزد.
سیمین به سمت حیاط رفت و با صدایی که میخواست معمولی باشد، گفت: «پدرجان، بابک و تمام کجا رفتن؟»
سام گوشی را پایین آورد و با نگاهی که نمیتوانست آن را پنهان کند، گفت: «سیمین... بیا تو اتاق نشیمن. باید باهات حرف بزنم.»
سیمین دلش لرزید. چیزی در نگاه سام بود که نمیشناخت. یک چیز عجیب. شاید همیشه بوده و او ندیده بود.
توی اتاق نشیمن، سام در را بست. سیمین روی مبل نشست و با اضطرابی که سعی میکرد پنهان کند، گفت: «پدرجان، چی شده؟ مگه اتفاقی افتاده؟»
سام کنارش نشست. دستش را روی دست سیمین گذاشت. دستش میلرزید. مردی که همیشه سخت و خشن بود، حالا مثل یک بچهٔ گمشده بود.
سام با صدایی که میلرزید، گفت: «سیمین جان... من باید چیزی رو بهت بگم. چیزی که خیلی وقته باید میگفتم.»
سیمین با قلبی که تندتند میزد، گفت: «چی؟»
سام نفس عمیقی کشید. نگاهش را به زمین دوخت و با صدایی که به سختی بیرون میآمد، گفت: «سیمین... افسانه مادرت نیست.»
سیمین یخ زد. کلمات در مغزش چرخیدند. افسانه... مادرش نیست؟ یعنی چه؟ پس کیست؟
سیمین با صدایی که تلاش میکرد آرام باشد، گفت: «منظورت چیه؟»
سام با همان صدای لرزان گفت: «مادر تو... اسمش ادریه. ادری لیم. یک آمریکایی. جراح. من باهاش ازدواج کردم... تو رو به دنیا آورد... ولی... از هم جدا شدیم.»
سیمین نفسش را حبس کرد. آمریکایی؟ جراح؟ یعنی... یعنی تمام این سالها...
سیمین با صدایی که بریده بریده بود، گفت: «پس افسانه...»
سام سرش را پایین انداخت: «افسانه همسر دوممه. من دو ماه بعد از جدایی از ادری، با افسانه ازدواج کردم. افسانه تو رو مثل بچهٔ خودش بزرگ کرد... ولی... مادر واقعی تو... ادریه.»
سیمین نگاهش را به دیوار دوخت. همهچیز چرخید. همهی آن سالها. نگاههای سرد افسانه. فاصلهای که همیشه حس میکرد. اینکه هیچوقت جای خودش را در این خانه پیدا نکرده بود. حالا همهچیز معنا پیدا میکرد.
سیمین با صدایی که میلرزید، اما تلاش میکرد محکم باشد، گفت: «چرا؟ چرا تا حالا نگفتی؟»
سام با صدایی که بغض داشت، گفت: «نمیدونم سیمین... من... من خجالت میکشیدم. میترسیدم. میخواستم تو رو از این درد دور نگه دارم. ولی... تو بزرگ شدی. حق داری بدونی.»
سیمین نفس عمیقی کشید. اشک در چشمانش جمع شده بود، اما اجازه نداد جاری شود. نه. او نمیخواست اینجا گریه کند. نمیخواست ضعف نشان دهد.
سیمین با همان لحن همیشگیاش، لحنی که میخواست معمولی باشد و عادی، اما صدایش میلرزید، گفت: «کافیه پدرجان. نمیخواد علتش رو بگی. همین که فهمیدم تا اینجا کافیه.»
سام با تعجب نگاهش کرد: «سیمین... تو ناراحت نیستی؟»
سیمین با همان لحن، که حالا کمی محکمتر شده بود، گفت: «ناراحتام. اما مهم نیست. تو تا ابد پدر منی. و افسانه...»
مکث کرد. کلمات در گلویش گیر کرده بودند. اما خودش را جمع کرد و با همان لحن روزمره که هیچکس نمیتوانست حدس بزند دلش چه میگذرد، گفت: «افسانه تا ابد مادر منه. همون مادری که بزرگم کرد.»
سام با چشمانی که برق اشک داشت، گفت: «سیمین جان... من میدونم که سخته...»
سیمین با همان لحن معمولی، اما با قلبی که میسوخت، گفت: «پدرجان، کافیه. نمیخوام کسی بدونه. آمریکایی بودن افتخار نیست.»
سام نفس عمیقی کشید: «سیمین...»
سیمین با همان لحن روزمره و معمولی، اما با نگاهی که میتوانست کوهها را جابجا کند، گفت: «گفتم کافیه. نمیخوام کسی حرفی بزنه. نه بابک، نه تمام، نه هیچکس. این بین من و تو میمونه.»
سام با نگاه معذب، سرش را پایین انداخت: «باشه سیمین... هر طور تو بگی.»
سیمین از جا بلند شد. ایستاد و نگاهش را به سام دوخت. لبخندی زد. لبخندی که در آن، هم عشق بود، هم درد، هم بخشش.
سیمین با همان لحن معمولی، که انگار قرار است برود چای بریزد، گفت: «پدرجان... تو تا ابد پدر منی. مهم نیست چی شد.»
و بعد، بدون اینکه منتظر جواب بماند، رفت سمت سام و او را در آغوش گرفت. بغل کرد. محکم. همانطور که تمام شب قبل، تمام را بغل کرده بود. حالا نوبت سام بود.
سام در آغوش سیمین، شانههایش به لرزه افتاد. مردی که همیشه خشن و سخت بود، حالا در آغوش دختر ۱۶ سالهاش، مثل یک بچه گریه میکرد.
سیمین با همان لحن، اما با صدایی که یک ذره میلرزید، گفت: «بسه دیگه. گریه نکن. من هستم. تا ابد هستم.»
چند لحظه بعد، سیمین از آغوش سام جدا شد. صورتش را پاک کرد و با همان لحن روزمره و معمولی، گفت: «برم چای درست کنم. حتماً تشنهای.»
سام با نگاه خیس و معذب، گفت: «سیمین... تو خیلی قویای.»
سیمین با همان لبخند معمولی، گفت: «چارهای نیست. باید باشم.»
و رفت سمت آشپزخانه. پشت در، ایستاد و نفس عمیقی کشید. اشکهایی که تا حالا جمع کرده بود، حالا آرامآرام روی گونههایش جاری شدند. اما صدایی در نیاورد. فقط ایستاد و به دیوار خیره شد.
سیمین با خودش گفت: «پس به همین خاطر بود... به همین خاطر افسانه هیچوقت من رو مثل بچهاش دوست نداشت... چون من بچهاش نبودم...»
اشکها را پاک کرد و با همان لحن معمولی، با صدایی که هیچکس نمیشنید، گفت: «ولی مهم نیست. من خودم میتونم باشم. به کسی نیاز ندارم.»
و رفت که چای درست کند. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. انگار دنیایش تازه داشت فرو میریخت و او داشت تظاهر میکرد که همهچیز عادی است.
ساعت ها بعد، وقتی بابک و تمام برگشتند، سیمین همان طور بود که همیشه بود. با همان لحن، همان لبخند، همان رفتار. هیچکس نفهمید که امروز، چیزی در وجود سیمین برای همیشه تغییر کرده است.
تمام با همان شوخطبعی همیشگی، با عینک سیمین روی چشمهایش، گفت: «سوسن! چرا انقدر جدی شدی؟ مگه چی شده؟»
سیمین با همان لحن همیشگی، رک و معمولی، گفت: «تموم، عینک رو بذار کنار. دیشب گریه کردی، امروز شیطونی میکنی؟»
تمام خندید و عینک را کنار گذاشت: «باشه سوسن جان! تو که میدونی من هیچوقت جدی نیستم!»
سیمین لبخندی زد. همان لبخندی که همیشه میزد. همانی که هیچکس نمیدانست پشتش چهچیزی پنهان است.
و در دلش، با خودش گفت: «من نمیذارم کسی بفهمه. آمریکایی بودن افتخار نیست. من سیمین کیانم. دختر سام و افسانه. تمام.»
اما ته دلش، یک چیز میدانست: امروز، برای همیشه، یک جای وجودش خالی شده بود. جایی که مادرش باید پر میکرد. همان جایی که ادری لیم، هرگز پر نکرده بود.

پارت 3
