پارت7
فصل هشتم: خردادِ بیخورشید
هفتهٔ دوم خرداد بود و سیمین هنوز باور نمیکرد که تابستانش اینطور دارد میگذرد. نه کافهگردی، نه کتابفروشی، نه حتی یک روز کامل بیدغدغه. زندگیاش شده بود بیمارستان، خانه، بیمارستان، خانه. و توی این میان، مایک آمده بود و میرفت، اما سیمین هنوز نمیتوانست باورش کند که یک نفر اینقدر میتواند به زندگیاش روشنی بدهد.
بیمارستان، صبح زود
سیمین با همان کیف همیشگی و همان روسری سفید و گلگلی، وارد بیمارستان شد. پرستارها دیگر او را میشناختند. "دختر دکتر سروری" صدایش میکردند و سیمین فقط سرش را تکان میداد و میرفت سمت اتاق تمام.
تمام روی تخت نشسته بود و با بیحوصلگی به تلویزیون نگاه میکرد. هودی صورتی سیمین را پوشیده بود و موهای ژولیدهاش را با یک کش صورتی بسته بود. وقتی در باز شد، با همان لحن شوخ همیشگی گفت:
«سوسن! بالاخره! فکر کردم امروز نیایی!»
سیمین با همان لحن رک همیشگی، کیفش را روی صندلی انداخت و گفت: «چرا نمیاومدم؟ مگه تو خونهای که نیام؟»
تمام با بیحوصلگی گفت: «کاش خونه بودم... اینجا که زندونه. دلم میخواد برم کافه، برم کتابفروشی، برم پارک... ولی من اینجام.»
سیمین با همان لحن معمولی، اما با دلِ گرفتهاش، گفت: «تموم، خسته نباشی. منم همینطور.»
تمام با نگاه کنجکاو به سیمین خیره شد: «چی شده؟ مگه مایک نیومده؟»
سیمین با همان لحن رک گفت: «اومده. ولی افسانه نمیذاره باهاش وقت بگذرونم. مدام ازم کار میکشه.»
تمام با لحنی که ترکیبی از شوخطبعی و ناراحتی بود، گفت: «افسانه؟ همون مادر بزرگوارمون که عاشقه کار کشیدن از تو؟»
سیمین با خندهای که تلخ بود، گفت: «همون خودش.»
تمام با همان لحن شوخ، اما با ناراحتی پنهان، گفت: «سوسن، من که نمیتونم کمکت کنم. اینجام گیر کردم. ولی تو... تو میتونی بری.»
سیمین با همان لحن رک گفت: «میدونم. ولی بدون تو که هیچی نیست.»
تمام با لبخندی که در چشمان عسلیاش میدرخشید، گفت: «سوسن... تو خیلی وابستهای!»
سیمین با همان لحن گفت: «میدونم. ولی مهم نیست.»
چند ساعت بعد، وقتی سیمین برگشت خونه
هوا گرم شده بود. سیمین با صورت خسته وارد خانه شد. مایک توی حیاط نشسته بود و کتاب میخواند. با دیدن سیمین، لبخند پهنش را نشان داد و گفت: «سیمین! بیا! هوا عالیه!»
سیمین با همان لحن رک، اما با لبخندی که کمی خسته بود، گفت: «مایک، خستهام. امروز نه.»
مایک با ناراحتی گفت: «چرا؟ همیشه خستهای!»
سیمین با همان لحن، اما با ناراحتی پنهان، گفت: «چون تمام توی بیمارستانِ. من هر روز میرم پیشش. و افسانه هم مدام ازم کار میکشه. خستهام.»
مایک با نگاهی که پر از همدردی بود، گفت: «سیمین... بیا بریم یه جایی. یه نفس بکشیم.»
سیمین با همان لحن رک گفت: «نه مایک. نمیتونم. افسانه گفته امروز کار داره.»
مایک با ناراحتی گفت: «افسانه؟ چرا همیشه باید حرف افسانه رو گوش کنی؟»
سیمین با همان لحن، اما با قلبی که میخواست جیغ بزند، گفت: «چون اون مادرمه. هرچی باشه.»
مایک با نگاهی که میگفت "این حرف رو باور نمیکنم"، گفت: «سیمین، تو لیاقت اینو نداری که همیشه کار کنی.»
سیمین با همان لحن رک، اما با لبخندی که دروغ بود، گفت: «مایک، مهم نیست. من اینجام. کار میکنم. تمام رو میبینم. این تابستونم.»
عصر، در اتاق سیمین
سیمین روی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود. کتابی که میخواست بخواند، روی میز کنارش بود، اما حوصله نداشت. تمام توی بیمارستان بود. مایک توی حیاط بود. بابک با دوستانش بود. افسانه توی آشپزخانه بود. و سیمین، توی اتاقش تنها بود.
با خودش گفت: «همهی تابستونم داره میره... امتحانام تموم شد، ولی هنوز نتونستم برم کافه... نتونستم کتاب بخرم... نتونستم یه روز کامل استراحت کنم...»
اشکها آرام روی گونههایش جاری شدند. اما کسی نبود که ببیندش. فقط خودش و سقف سفید اتاق.
سیمین با همان لحن رک، اما با صدایی که میلرزید، گفت: «خستهام... واقعاً خستهام... ولی نمیتونم نشون بدم.»
شب، وقتی مایک آمد بالای سرش
سیمین صدای در را شنید. مایک با یک بشقاب میوه و یک لیوان چای وارد شد و با همان لبخند پهنش گفت: «سیمین! برات چای و میوه آوردم!»
سیمین با همان لحن رک، اما با نگاهی که خستهتر از همیشه بود، گفت: «مایک، میوه نمیخوام.»
مایک با همان لبخند، کنارش نشست و گفت: «سیمین، امروز حالت خوب نیست. چی شده؟»
سیمین با همان لحن، اما با قلبی که میخواست باز شود، گفت: «هیچی. خستهام.»
مایک با نگاه مهربانش، گفت: «سیمین، من برادرتم. میتونم باهات حرف بزنم.»
سیمین نگاهش را به مایک دوخت. برای یک لحظه، دلش خواست همه چیز را بگوید. دربارهٔ تمام، دربارهٔ افسانه، دربارهٔ اینکه چقدر خسته است. اما نه. نمیتوانست. نه حالا.
سیمین با همان لحن رک، اما با لبخندی که سعی میکرد واقعی باشد، گفت: «مایک، نگران نباش. من خوبم. فقط خستهام.»
مایک با همان لبخند، گفت: «قول میدی که فردا بیای با من کافه؟»
سیمین با همان لحن، اما با نگاهی که کمی روشنتر شده بود، گفت: «قول میدم. ولی به شرطی که افسانه بذاره.»
مایک با همان لحن شوخ گفت: «افسانه رو من درستش میکنم!»
سیمین با خندهای که برای اولین بار در آن روز واقعی بود، گفت: «مایک، تو خیلی پررویی!»
مایک با همان لبخند پهن گفت: «میدونم! به خاطر همینه که دوستم داری!»
هوای گرم خرداد، سیمین را بیشتر از همیشه کلافه کرده بود. یک هفته بود که هر روز صبح میرفت بیمارستان، عصر برمیگشت خانه، شب دوباره میرفت. نه کافه، نه کتابفروشی، نه حتی یک روز کامل استراحت. و تمام، با همان بیماری همیشگیاش، توی تخت بیمارستان نشسته بود و فیلم میدید.
سیمین وقتی وارد اتاق شد، صورتش مثل همیشه اخمو بود. کیفش را پرت کرد روی صندلی و بدون سلام، کنار تخت نشست. تمام با ذوق گفت: «سوسن! بیا ببین! فیلم جدید...»
سیمین با همان لحن رک و بیحال، حرفش را قطع کرد: «تموم، امروز حوصلهی فیلم ندارم.»
تمام با نگاه کنجکاو به سیمین خیره شد: «چی شده؟ بازم افسانه ازت کار کشیده؟»
سیمین با بیحوصلگی گفت: «نه. فقط خستهام.»
تمام با همان لحن شوخ همیشگی گفت: «خسته که باشی که میای پیش من؟ مگه من چی کارهام؟»
سیمین نگاهش را به تمام دوخت. همان نگاه سرد و بدعنق همیشگی. همان نگاهی که هیچکس نمیتوانست تحملش کند جز تمام. با همان لحن آرام، اما با زخمزبانهای تیز، گفت:
«تموم، تو که هیچی نیستی. فقط نشستی اینجا و داری فیلم میبینی. منم مجبورم هر روز بیام اینجا و بهت سر بزنم. تابستونم داره میره.»
تمام با تعجب نگاهش کرد: «سوسن؟ چی میگی؟»
سیمین با همان لحن آرام، اما با زخمزبانهای بیشتر، گفت: «همون چیزی که گفتم. تو توی این تخت نشستی و داری فیلم میبینی. منم هر روز باید بیام اینجا و به تو سر بزنم. تابستونم داره از دستم میره.»
تمام با ناراحتی گفت: «سوسن... من که مریضم... نمیتونم برم بیرون...»
سیمین با همان لحن آرام، اما با لبخندی که سرد بود، گفت: «میدونم. به خاطر همینه که هر روز میام اینجا. ولی راستش... خستهام. کاش میتونستم برم کافه، برم کتابفروشی، یه روز مال خودم باشه.»
تمام با ناراحتی گفت: «سوسن... من که نمیخواستم مریض بشم...»
سیمین با همان لحن آرام، اما با زخمزبانهای تیزتر، گفت: «میدونم. تقصیر تو نیست. ولی من خستهام. خسته از اینکه هر روز بیام اینجا. خسته از اینکه افسانه هر روز ازم کار بکشه. خسته از اینکه تابستونم داره میره.»
تمام با چشمانی که برق اشک داشت، گفت: «سوسن... میخوای بری؟ میتونی بری...»
سیمین با همان لحن آرام، اما با قلبی که میسوخت، گفت: «نه. نمیرم. تو اینجایی. من باید بمونم.»
تمام با همان لحن شوخ، اما با ناراحتی پنهان، گفت: «سوسن، تو که همیشه بدعنقی. امروز که حسابی بدعنق شدی!»
سیمین با همان لحن آرام، اما با لبخندی که سعی میکرد سرد باشد، گفت: «میدونم. به خاطر همینه که دوستم داری.»
تمام با همان نگاه، گفت: «سوسن... من میدونم خستهای. ولی من اینجام. نمیتونم برم بیرون. ولی اگه میخوای بری... برو.»

پارت7
