رمان سیمین

پارت12

هوای اتاق بیمارستان هنوز سرد بود. سیمین با کیف کوچکش وارد شد، روسری سفید و گل‌گلی را محکم روی سرش بسته بود و نگاه بی‌حالش به تخت تمام دوخته شده بود. همان صندلی همیشگی، همان بوی الکل، همان حس گیر کردن در یک روز تکراری. تمام روی تخت دراز کشیده بود و با گوشیاش ویدئوی جدیدی از تام هالند نگاه می‌کرد. عینک آفتابی بزرگش را روی صورتش گذاشته بود و با همان لحن شوخ و نوجوانانه‌اش، بدون اینکه نگاهش را از گوشی بردارد، گفت: «سوسن! بیا ببین! تام هالند تو یه مصاحبه‌ی جدید یه چیز باحال گفته!» سیمین بدون اینکه لبخند بزند، کنار تخت نشست و کیفش را روی صندلی انداخت. «تمام، عینک رو بردار. تو بیمارستانی.&...
7 مرداد 1405

پارت11

صحنه اول: صبح زود، روز سوم بستری هوای اتاق بیمارستان هنوز سرد بود. سیمین با کیف کوچکش وارد شد، روسری سفید و گل‌گلی را محکم روی سرش بسته بود و نگاه بی‌حالش به تخت تمام دوخته شده بود. همان صندلی همیشگی، همان بوی الکل، همان حس گیر کردن در یک روز تکراری. تمام با چشم‌های نیمه‌باز به سمت در نگاه کرد و با همان لبخند شوخ همیشگی گفت: «سوسن! بازم اومدی؟ فکر کردم امروز نیای!» سیمین بدون اینکه لبخند بزند، کنار تخت نشست و کیفش را روی صندلی انداخت. «چاره‌ای نیست.» تمام با همان لحن شوخ، اما با ناراحتی پنهان گفت: «چاره‌ای نیست؟ یعنی اگه چاره بود نمی‌ومدی؟» ...
7 مرداد 1405

پارت10

ساعت هشت صبح بود. سیمین با بی‌حوصلگی از خواب بیدار شد. یک روز دیگر. یک روز دیگر بیمارستان. یک روز دیگر نشستن کنار تخت تمام و تماشای فیلم‌هایی که ازش متنفر بود. پایین رفت. افسانه توی آشپزخانه بود و صبحانه درست می‌کرد. افسانه با همان لحن سرد همیشگی گفت:  «سوسن جان، بیدار شدی؟ صبحانه بخور، بعد برو بیمارستان.» سیمین با همان لحن بی‌احساس گفت:  «مگه هر روز نمی‌رم؟» افسانه نگاهی به سام انداخت که روزنامه می‌خواند. سام بدون اینکه نگاهش را بلند کند گفت:  «سوسن، خواهرت بیمارِ. کم‌تر حرف بزن.» سیمین با همان لحن سرد گفت:  «اسم من سوسن ن...
7 مرداد 1405

پارت9

هوای اتاق بیمارستان سنگین بود. بوی الکل و ضدعفونی‌کننده با عطر گل‌های تازه‌ای که پری‌جون آورده بود، قاطی شده بود. پنجره باز بود و صدای اذان مغرب از دور می‌آمد. تمام روی تخت دراز کشیده بود، موهای مشکی‌اش روی بالش پخش شده بود و کانولای اکسیژن در بینی کوچکش جا خوش کرده بود. چهارده سالش بود اما در تخت بیمارستان، مثل یک بچه‌ی ده ساله به نظر می‌رسید. «سیمین جون، بیا اینجا بشین.»  تمام دستش را دراز کرد و با لبخندی که نصفش زیر ماسک اکسیژن گم شده بود، به خواهرش اشاره کرد. سیمین از کنار پنجره برگشت. یک کتاب شعر مولانا در دست داشت که می‌خواست برای تمام بخواند. اما دلش جای دیگری ب...
7 مرداد 1405

پارت8

هوای اتاق بیمارستان سنگین بود. بوی الکل و ضدعفونی‌کننده با عطر گل‌های تازه‌ای که پری‌جون آورده بود، قاطی شده بود. پنجره باز بود و صدای اذان مغرب از دور می‌آمد. تمام روی تخت دراز کشیده بود، موهای مشکی‌اش روی بالش پخش شده بود و کانولای اکسیژن در بینی کوچکش جا خوش کرده بود. چهارده سالش بود اما در تخت بیمارستان، مثل یک بچه‌ی ده ساله به نظر می‌رسید. «سیمین جون، بیا اینجا بشین.»  تمام دستش را دراز کرد و با لبخندی که نصفش زیر ماسک اکسیژن گم شده بود، به خواهرش اشاره کرد. سیمین از کنار پنجره برگشت. یک کتاب شعر مولانا در دست داشت که می‌خواست برای تمام بخواند. اما دلش پر از بی&zw...
7 مرداد 1405

پارت7

فصل هشتم: خردادِ بی‌خورشید هفتهٔ دوم خرداد بود و سیمین هنوز باور نمی‌کرد که تابستانش اینطور دارد می‌گذرد. نه کافه‌گردی، نه کتابفروشی، نه حتی یک روز کامل بی‌دغدغه. زندگی‌اش شده بود بیمارستان، خانه، بیمارستان، خانه. و توی این میان، مایک آمده بود و می‌رفت، اما سیمین هنوز نمی‌توانست باورش کند که یک نفر اینقدر می‌تواند به زندگی‌اش روشنی بدهد. بیمارستان، صبح زود سیمین با همان کیف همیشگی و همان روسری سفید و گل‌گلی، وارد بیمارستان شد. پرستارها دیگر او را می‌شناختند. "دختر دکتر سروری" صدایش می‌کردند و سیمین فقط سرش را تکان می‌داد و می‌رفت سمت اتاق تمام...
7 مرداد 1405

پارت6

سه روز از آمدن مایک گذشته بود. سیمین حس می‌کرد که انگار سال‌هاست او را می‌شناسد. مایک با همان لبخند پهن و انرژی بی‌پایانش، هر روز یک جور سیمین را غافلگیر می‌کرد. او برادری بود که سیمین هیچوقت نداشته بود؛ کسی که نه مثل فریدون خشک و مذهبی بود، نه مثل نانسی خودخواه و بی‌تفاوت. مایک فقط مایک بود. ساده، گرم، و پر از عشق. روز چهارم: پارک ملت صبح زود بود که مایک درِ اتاق سیمین را کوبید. سیمین با بی‌حوصلگی از خواب پرید و با لحنی که خواب‌آلود بود، گفت:  «چیه؟» مایک از پشت در با همان انرژی همیشگی گفت:  «سیمین! پاشو! امروز می‌ریم پارک! دوچرخه کرایه می‌کنیم!&raqu...
7 مرداد 1405
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رمان سیمین می باشد