پارت12
هوای اتاق بیمارستان هنوز سرد بود. سیمین با کیف کوچکش وارد شد، روسری سفید و گلگلی را محکم روی سرش بسته بود و نگاه بیحالش به تخت تمام دوخته شده بود. همان صندلی همیشگی، همان بوی الکل، همان حس گیر کردن در یک روز تکراری. تمام روی تخت دراز کشیده بود و با گوشیاش ویدئوی جدیدی از تام هالند نگاه میکرد. عینک آفتابی بزرگش را روی صورتش گذاشته بود و با همان لحن شوخ و نوجوانانهاش، بدون اینکه نگاهش را از گوشی بردارد، گفت: «سوسن! بیا ببین! تام هالند تو یه مصاحبهی جدید یه چیز باحال گفته!» سیمین بدون اینکه لبخند بزند، کنار تخت نشست و کیفش را روی صندلی انداخت. «تمام، عینک رو بردار. تو بیمارستانی.&...
نویسنده :
فرد
0:14

