رمان سیمین

پارت9

هوای اتاق بیمارستان سنگین بود. بوی الکل و ضدعفونی‌کننده با عطر گل‌های تازه‌ای که پری‌جون آورده بود، قاطی شده بود. پنجره باز بود و صدای اذان مغرب از دور می‌آمد. تمام روی تخت دراز کشیده بود، موهای مشکی‌اش روی بالش پخش شده بود و کانولای اکسیژن در بینی کوچکش جا خوش کرده بود. چهارده سالش بود اما در تخت بیمارستان، مثل یک بچه‌ی ده ساله به نظر می‌رسید. «سیمین جون، بیا اینجا بشین.»  تمام دستش را دراز کرد و با لبخندی که نصفش زیر ماسک اکسیژن گم شده بود، به خواهرش اشاره کرد. سیمین از کنار پنجره برگشت. یک کتاب شعر مولانا در دست داشت که می‌خواست برای تمام بخواند. اما دلش جای دیگری ب...
7 مرداد 1405

پارت8

هوای اتاق بیمارستان سنگین بود. بوی الکل و ضدعفونی‌کننده با عطر گل‌های تازه‌ای که پری‌جون آورده بود، قاطی شده بود. پنجره باز بود و صدای اذان مغرب از دور می‌آمد. تمام روی تخت دراز کشیده بود، موهای مشکی‌اش روی بالش پخش شده بود و کانولای اکسیژن در بینی کوچکش جا خوش کرده بود. چهارده سالش بود اما در تخت بیمارستان، مثل یک بچه‌ی ده ساله به نظر می‌رسید. «سیمین جون، بیا اینجا بشین.»  تمام دستش را دراز کرد و با لبخندی که نصفش زیر ماسک اکسیژن گم شده بود، به خواهرش اشاره کرد. سیمین از کنار پنجره برگشت. یک کتاب شعر مولانا در دست داشت که می‌خواست برای تمام بخواند. اما دلش پر از بی&zw...
7 مرداد 1405

پارت7

فصل هشتم: خردادِ بی‌خورشید هفتهٔ دوم خرداد بود و سیمین هنوز باور نمی‌کرد که تابستانش اینطور دارد می‌گذرد. نه کافه‌گردی، نه کتابفروشی، نه حتی یک روز کامل بی‌دغدغه. زندگی‌اش شده بود بیمارستان، خانه، بیمارستان، خانه. و توی این میان، مایک آمده بود و می‌رفت، اما سیمین هنوز نمی‌توانست باورش کند که یک نفر اینقدر می‌تواند به زندگی‌اش روشنی بدهد. بیمارستان، صبح زود سیمین با همان کیف همیشگی و همان روسری سفید و گل‌گلی، وارد بیمارستان شد. پرستارها دیگر او را می‌شناختند. "دختر دکتر سروری" صدایش می‌کردند و سیمین فقط سرش را تکان می‌داد و می‌رفت سمت اتاق تمام...
7 مرداد 1405

پارت6

سه روز از آمدن مایک گذشته بود. سیمین حس می‌کرد که انگار سال‌هاست او را می‌شناسد. مایک با همان لبخند پهن و انرژی بی‌پایانش، هر روز یک جور سیمین را غافلگیر می‌کرد. او برادری بود که سیمین هیچوقت نداشته بود؛ کسی که نه مثل فریدون خشک و مذهبی بود، نه مثل نانسی خودخواه و بی‌تفاوت. مایک فقط مایک بود. ساده، گرم، و پر از عشق. روز چهارم: پارک ملت صبح زود بود که مایک درِ اتاق سیمین را کوبید. سیمین با بی‌حوصلگی از خواب پرید و با لحنی که خواب‌آلود بود، گفت:  «چیه؟» مایک از پشت در با همان انرژی همیشگی گفت:  «سیمین! پاشو! امروز می‌ریم پارک! دوچرخه کرایه می‌کنیم!&raqu...
7 مرداد 1405

پارت5

فصل ششم: برادری از راه دور هفتهٔ اول خرداد بود. هوای مشهد گرم شده بود و بادهای خشک کویری، گرد و غبار را تا دل شهر می‌آوردند. سیمین از امتحاناتش فارغ شده بود، اما به جای کافه‌گردی و کتابفروشی، روزهایش را بین بیمارستان و خانه تقسیم می‌کرد. تمام یک هفته بود که در بیمارستان بستری بود. عفونت ریه‌اش عود کرده بود و پزشکان گفته بودند حداقل دو هفته دیگر باید بماند. سیمین هر روز صبح می‌رفت بیمارستان، عصر برمی‌گشت خانه و شب دوباره می‌رفت. خسته بود. کوفته. دلش می‌خواست یک روز هم که شده، فقط بخوابد. اما نمی‌شد. آن روز، وقتی سیمین از بیمارستان برگشت، دید که افسانه توی آشپزخانه مشغول آماده‌سا...
7 مرداد 1405

پارت4

ادامه 🌧️ روزهای بعد از حقیقت فصل پنجم: سکوت و ادامه هفته بعد از آن روز، سیمین مثل همیشه بود. سر صبح بیدار می‌شد، صبحانه می‌خورد، درس می‌خواند، به حرم و کتابخانه می‌رفت و عصر برمی‌گشت. هیچ‌کس متوجه نشده بود که چیزی در وجودش تغییر کرده است. جز خودش. تمام اما حس می‌کرد چیزی عوض شده. چند شب بود که سیمین دیرتر از همیشه می‌خوابید. چراغ مطالعه‌اش تا نیمه‌شب روشن بود و گاهی صدای نفس‌های سنگینش را می‌شنید که از زیر پتو می‌آمد. سه روز بعد از آن حرف صبح جمعه بود. تمام با همان هودی صورتی دزدکی از کمد سیمین، روی صندلی چرخدار نشسته بود و داشت نقاشی می‌کشید. سیمین...
6 مرداد 1405

پارت 3

🌅 روزی که سیمین فهمید: راز بزرگ فصل چهارم: حقیقت پنهان صبح روز بعد، هوا ابری بود. باد خنکی از پنجرهٔ باز می‌وزید و پرده‌های سفید را تکان می‌داد. سیمین با چشم‌های سنگین از خواب بیدار شد. کنارش خالی بود. تمام رفته بود پایین. سیمین بلند شد و لباس خوابش را عوض کرد. موهایش را جمع کرد و با بی‌حوصلگی روسری سفیدش را روی سرش انداخت. دیشب تمام گریه کرده بود. دیشب سیمین قول داده بود که ازش حمایت کند. دیشب... صدای ماشین از حیاط بلند شد. سیمین به پنجره رفت. سام داشت می‌رفت. بابک و تمام هم سوار ماشین شده بودند. معلوم بود قرار است جایی بروند. سیمین اخم کرد. قرار نبود امروز جایی بروند. اما نگاهی به آشپزخانه ا...
6 مرداد 1405

پارت2

ساعت چهار و نیم عصر بود که سیمین با زهرا از خانه خارج شد. هوای مشهد خنک‌تر شده بود و باد ملایمی از سمت حرم می‌وزید. زهرا با همان انرژی همیشگی، سیمین را از پشت بغل کرد و با صدای بلند گفت: «سیمین! بالاخره تموم شد دیگه! دیگه امتحانی نیست! حسابی باید جشن بگیریم!» سیمین زیر چادر مشکی‌اش خندید:  «زهرا جون، هنوز نتیجه‌ها نیومده که!» زهرا با لحنی شوخ گفت:  «به به! معلومه که قبول شدی! تو که همیشه درس می‌خونی، مثه یه ربات!» سیمین شانه‌هایش را بالا انداخت و با لبخند گفت:  «الهی خیر بگذره... خب بریم؟» وقتی به حرم رسیدند، شلوغ بود. زائران ...
6 مرداد 1405

پارت 1

هوای مشهد در اواخر خرداد ماه، نه گرمای سوزان مرداد را داشت و نه خنکای ادریبهشت را. هوایی بود که در عصرها، بوی کباب و زعفران از کوچه‌ها بلند می‌شد و صدای اذان مغرب، آرام‌آرام در افق نارنجی رنگ غروب می‌پیچید. سیمین نفس‌های سنگین می‌کشید. کیف مدرسه‌اش را محکم به شانه چپ انداخته بود و با هر قدم، گرد و غبار خیابان خاکی محلّه‌شان زیر کفش‌های سفیدش می‌نشست. موهای خیس عرقش، زیر روسری سفید و گل‌گلی جمع شده بودند و صورتش از خستگی و گرمای تابستان سرخ شده بود. پری‌جون، دوست مذهبی‌اش، با چادر سیاهش که کمی خاکی شده بود کنارش قدم می‌زد و با لحنی شمرده و آرام از امتحان نهایی ...
6 مرداد 1405
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رمان سیمین می باشد