پارت9
هوای اتاق بیمارستان سنگین بود. بوی الکل و ضدعفونیکننده با عطر گلهای تازهای که پریجون آورده بود، قاطی شده بود. پنجره باز بود و صدای اذان مغرب از دور میآمد. تمام روی تخت دراز کشیده بود، موهای مشکیاش روی بالش پخش شده بود و کانولای اکسیژن در بینی کوچکش جا خوش کرده بود. چهارده سالش بود اما در تخت بیمارستان، مثل یک بچهی ده ساله به نظر میرسید. «سیمین جون، بیا اینجا بشین.» تمام دستش را دراز کرد و با لبخندی که نصفش زیر ماسک اکسیژن گم شده بود، به خواهرش اشاره کرد. سیمین از کنار پنجره برگشت. یک کتاب شعر مولانا در دست داشت که میخواست برای تمام بخواند. اما دلش جای دیگری ب...
نویسنده :
فرد
0:09

